درود. اين متن تقريبا 4 سال پيش نوشته شده. استهبانِ امروز با آن روز ها تفاوت هایِ اندکی دارد ... برای ِباز خوانیِ آن روز ها، اين متن را تايپ کردم و در وبلاگ می گذارم... الان نيمه هایِ شهريور است و دور روز است که در کمالِ تعجب عصرها رگبارِ تندی می آيد و بعد هم زمان و مکان در آرامشی عجيب فرو می رود!
محمد فلاح نيا
درود به کسانی که نمی شناسمشان.
نوشتن هم مثلِ خيلی از کارهایِ ديگه، انگيزه می خواد و برایِ من حتی انگيزه هایِ بزرگ هم می خواد.اما اين بار، هيچ انگيزه ای در کار نيست. نه تنها برایِ نوشتن، که برایِ هيچ کارِ ديگری هم مدت هاست که انگيزه یِ خاصی ندارم. حتی برایِ گياهی زندگی کردن!
هوایِ استهبان بارانی است و اين مساله خلقم را تنگ تر می کند. ابرهایِ تيره را که می بينم ، می خواهم خودم را در خانه محبوس کنم . از اين مسخره بازی هایِ رمانتيک ها هم خوشم نمی آيد که بخواهم زيرِ باران قدم بزنم و شعر بسرايم!
لذتِ در آغوش کشيدنِ يک برهنه یِ گرم، اندام هایِ برهنه ام را می خلد . رفتم حمام اما در رفعِ بی حوصله گی ام بی فايده بود. البته در اين مسخره بازارِ اطرافم همين حمامِ گرم از همه چيز بهتر بود. موزيک گوش می کنم : "آندرا بوچلی" . تازگی ها دارم به کار هايش علاقه مند می شوم . مدتی است شعرِ تازه ای نگفته ام. چون از شعر هايم خوشم نمی آيد. وقتی شعر هایِ يک شاعرِ بزرگ را می خوانم، انگار در برابرِ عظمتی انکار ناشدنی قرار می گيرم که به ستايش وا می دارتم. اما شعر های ِمن...!هيچ!شايد البته يک مشت دختربچه را مدتی سرگرم کند.
"سنگِ آفتاب"ِ اکتاويو پاز را خواندم.بد نبود. مثلِ خر در کارِ ترجمه مانده ام. هر چه پيش تر می رم، بيش تر شيفته یِ اين روحِ عاصیِ دوست داشتنی (آرتور رمبو) می شوم. حسِ يک رنگیِ عجيبی با او دارم. انگار که همزادِ من در دويست سالِ پيش است. اين جانورِ عجيب حقيقتا که نبوغِ خالص است. در ابتدایِ يکی از شعر هايش می گويد: "ستاره در قلبِ گوش هايت سرخِ گُلی می گريد..."
دو روز پيش اين دفتر رو خريدم با اين اميد که بنويسم و آرام تر بشم. دو روزِ تمام فقط نگاش می کردم و هيچ ميلی به نوشتن نداشتم. الان خوابم نمی برد،آمدم که بنويسم. در اين دنيایِ بی روحی که اطرافم شکل گرفته، اصلا نمی دانم از چه و از که بگويم و شايد هم به همين دليل تازگی ها شعر هم نمی گويم. تازه چه بگويم که ديگران بهتر از آن نگفته باشند؟
وضعيتِ درس هايم زياد جالب نيست. ميلی به خواندشان ندارم.در اين شهرِ کوچک با همه یِ دوستان ِخوبی هم که دارم، باز هم به طرزِ وحشتناکی احساسِ تنهايی می کنم. نه غذا فروشیِ خوب، نه يک کافی نتِ خوب، نه يک روزنامه يا کتاب فروشیِ مناسب و نه هيچ تفريح گاهِ دنج و آرامی...همه جا پر از صدا و دودِ موتور سيکلت است.
مردمانِ نيمه شهری-نيمه روستايی که غالبا هم مهربان نمی نمايند و حتی خوب ترينشان هم نمی تواند نياز هایِ عاطفی و احساسیِ من را برآورده کند... با اين همه من با خوب ترين هایِ اين شهر دوستم و هرگز هم نمی خواهم که از دستشان بدهم.
دو روز است که کلاس نرفته ام. به خاطرِ باران است. غذایِ درستی نخورده ام. خسته شدم از اين که ساعت ها غذا درست کنم و در چند دقيقه همه را بخورم و کوهی از ظرفِ کثيف باقی بگذارم. غذایِ بيرون هم که خيلی تکراری شده.
در محيط هایِ کوچک، تمامِ تلاششان را می کنند تا انسان را حقير کنند. فروغ می گه: "در سرزمينِ قد کوتاهان،معيار هایِ سنجش،هميشه بر مدارِ صفر حرکت می کنند..."
نه دوستِ دانا تر از خودم و نه هيچ بحثِ جالبی و نه هيچ زندگیِ جالبی! تنها شايد مطالعه تا امروز سرِ پا نگهم داشته. در اغلبِ بحث ها متکلمِ وحده هستم و هيچ کس هم هيچ مخالفتی نمی کند.
به هر جهت دوستانم در اين جا،انسان هایِ بزرگ و پاکی هستند و در خيلی از مسائلِ زندگی تجربياتی دارند که من هرگز نداشته ام.
نهار تخمِ مرغ و شراب خوردم.شراب هم ديگر مرا بر نمی انگيزد...
چند تا تلفن می زنم در طولِ روز که خب شايد نمی رم!بهانه هایِ کوچکِ ساده یِ خوشبختی:
- الو؟
- سلام
-سلام(کمی گرم يا سرد!که فرقی هم نمی کند.)
-خوبی؟
- بد نيستم.
- خداحافظ!
فعلا بيش از اين نمی توانم ادامه بدهم.پس اين بمان تا بعد که اصلا معلوم نيست کی هست و من شايد حالم بهتر يا بد تر از اين باشد که هست!
محمد فلاح نيا
استهبان
13 آبان 1384
ساعت يک ظهر