Thursday، November 19، 2009

حامله يِ‌ حوايم...

از شهري كه نمي توانم خودم را در آن فرياد كنم،

بي زارم

زنم

حامله يِ حوايم

حلوا بياوريد.

حلّو ، شيرينم

شير و شكر بريز

شعر گاهي شهر مي شود

با همان در و ديوار ها

گرد تا گردِ اندام هايم شعله يِ‌ آتش مي رقصد

شيوا،

الهه يِ‌ صد دست

حلول كن در من

برج و بارويِ شهر را بشكن

فاتح شو

بگذار فرياد كنم :

زنم،

حامله يِ‌ حوايم

حلوا بياوريد...

محمد فلاح نيا

10/8/1388

Sunday، October 18، 2009


يک شنبه


26 مهر ماه 1388



پيکرِ اميرِ زمانی فر در شهرش آرام گرفت...



مراسمِ تشييعِ پيکرِ اميرِ زمانی فر خبرنگار و مجریِ راديو فردا ، روزِ 26 مهر ماه در شهرِ رشت برگزار شد . پيکرِ امير که 20 روز پس از فوتِ نا به هنگامش از آلمان به ايران وارد شد ، در ساعتِ 9:30 صبح در باغِ رضوانِ رشت شستشو و ساعتِ 12 بعد از ظهر نيز در تازه آبادِ رشت دفن شد. در اين مراسم خانواده ، دوستان و دوست دارانِ او حضور داشتند.


مراسمِ سومِ امير نيز روزِ سه شنبه 28 مهر ماه از ساعتِ 2:30 الی 4 بعد از ظهر در مسجدالنبی شهرِ رشت به نشانیِ بيستون ، خيابانِ صفاری ،پارکِ نيک مرام برگزار خواهد شد .



اميرِ زمانی فر متولدِ 1358 در 7 مهر ماه 1388 در مرزِ چک و آلمان در اثرِ تصادفِ رانندگی جان باخت.







Wednesday، September 30، 2009

به يادِ امير زمانی فر که پر کشيد و رفت...

Monday، September 28، 2009



حرام زاده هایِ بی آبرو ، آبرو می خرند!



دوستانی دارم که عاشقِ سينمایِ تارانتينو هستند،دوستانی دارم که عاشقِ فرماليسم در هنر هستند و دوستانی دارم که ساديسم را در هنر دوست دارند… من اما هيچ کدام از اين ها را دوست ندارم. من عاشقِ پازولينی هستم، اما يادم هست اولين بار که فيلمِ سالو را ديدم ،دی وی دی را شکاندم و در سطل زباله انداختم . ديشب فيلمِ آخرِ تارانتينو را ديدم . فيلمی که به شدت وابسته به فرم بود و البته به نظرِ من ساديستی هم بود. فيلمِ "ارازلِ بی آبرو" (يا حرامزاده هایِ بی آبرو ، يا حرامزاده هایِ بی ارزش) صحنه هايی را به منِ مخاطب نشان می دهد که آبرویِ بر آب ريخته یِ هيتلر را هزار بار می خرد. حتی وقتی که در اين فيلم هيتلر کشته می شود ، شما دلتان برايش می سوزد.


من سينمایِ برادرانِ کوئن را هم دوست ندارم و استفاده از "برد پيت" در اين فيلم به عنوانِ بازيگرِ نقشِ اول ، نا خود آگاه ذهنِ من را به يادِ بازیِ برد پيت در فيلمِ "بعد از خواندن بسوزان" ِ برادارانِ کوئن می انداخت. در مجله یِ "دنيایِ تصوير" نوشته بود اين فيلم مضمونِ عاشثانه ندارد، اما نامه یِ عاشقانه یِ تارانتينو به سينما است. حالا که اين مطلب يک نقدِ رسمی نيست ، بگذاريد بگويم : " آقایِ تارانتينو مردشور جملاتِ عاشقانه ات را ببرد!"


تعدادی از تصاويرِ اين فيلم را با شما قسمت می کنم تا خودتان قضاوت کنيد : کندن پوستِ سر با چاقو (چندين بار در فيلم و درست جلو چشمانِ شما) ، خرد کردنِ سر با چوبِ بيس بال ، بريدنِ گلو ، کشيدنِ آرمِ اس اس بر رویِ سرِ نازی ها با چاقو ، خفه کردن زنی زيبا با دست! و …


من فکر می کنم محتوایِ اين فيلم شايد بتواند مقداری دلِ صهيونيت هایِ راديکال را شاد کند . سربازانی يهودی با مليتِ آمريکايی انتقامِ کلِ قومِ يهود را از نازی ها می گيرند. آن هم با چه روش هايی! البته اين فيلم دلِ منتقدانِ يهود ستهيز و آمريکا ستيزِ تلويزيونِ جمهوری اسلامی را هم شاد می کند! از فردا منتقدانِ گران سنگِ سينما چهار ، با دمبشان گردو خواهند شکست و قولتان می دهم سال سر نيامده خودِ تارانتينو را هم به جشنواره یِ فيلمِ فجر دعوت می کنند و به او مدالِ افتخار می دهند که چه طور روحِ وحشی و خبيثِ آمريکايی ها و يهوديان را به تصوير کشيده!


سکانسی هم در فيلم موجود است که برایِ من هيچ توجيهِ منطقی نداشت! طولانی و به نوعی اضافه محسوب می شد و آن هم سکانسِ کافه بود که بی دليل بايد تحملش می کرديم…سربازانِ آلمانی با يک زنِ جاسوسِ انگليسی مدام شوخی می کنند و مست کرده اند و در نهايت هم آن سکانس با کشتاری وحشيانه پايان می يابد. حتی دخترِ بی گناهِ کافه دار هم آبکش می شود.


شايد اگر اين فيلم صحنه هایِ جنگ را به تصوير می کشيد اين گونه کشتار ها در آن موضوعيت داشت، اما اين فيلم بر اساسِ داستانی غيرِ واقعی و غيرِ تاريخی است که بيش از آن که به خودِ جنگِ جهانیِ دوم بپردازد، پيرامونِ جنگ است.



علی رغمِ همه یِ تمجيد هايی که از اين فيلم می شد و می شود در جشنواره یِ فيلمِ کن تنها توانست جايزه یِ "بهترين بازيگرِ مرد" را به خاطرِ بازیِ " کريستوف والتز " کسب کند. "کريستوف والتز" در اين فيلم در نقشِ يک افسرِ اطلاعاتِ نازی بازی می کند. کريستوف والتز متولدِ 1956 و اتريشی است.


از ديگر بازيگرانِ مردِ فيلم که بازیِ خوبی ارائه داد، "Denis Menochet" است که در نقشِ يک مردِ روستايی فرانسوی در اوايلِ فيلم بازی می کند.


سخنِ آخر هم اين که با وجودِ اين که بينندگانِ سايتِ "IMDB" با اين فيلم از 10 ، 8.6 امتياز داده اند من از 5 در حدودِ 2.5 امتياز می دهم.


سليقه است ديگر!


شاد باشيد و اميد وارم مثلِ من بعد از ديدنِ فيلم ، صحنه هایِ آن تا دو روز در مغزتان رژه نروند!



محمد فلاح نيا


7 مهر ماه 1388



Thursday، September 24، 2009

دخملی برايم اس.ام.اس زده است : " ازت بدم مياد.دلم می خواست اينو بهت بگم. ضمنا تو ترسو ترين پسری هستی که تا حالا ديدم..."

منم متنش رو می گذارم اين جا برایِ شما ديگرانی که اينو می خواستيد بگيد و نگفتيد ، برایِ خودم و برایِ قضاوتِ امروز يا فردا...

ميم.

1مهر ماه 1388

Friday، September 18، 2009

شيرازی ها جمعه 27 شهريور ماهِ 1388 با ديگر مردمِ ايران هم صدا بودند و فريادِ "مرگ بر ديکتاتور" سر می دادند ...

مردمِ شيراز ساعت 9 تا 9:30 صبح برایِ همراهی و حمايت از جنبش سبز در فلکه یِ نمازی قرار گذاشته بودند.پليس از ساعت حدودِ 8 آماده باش کامل داشت. ساعت حدودِ 10 مردم کم کم به طرفِ فلکه ستاد(امام حسين) و چهار راهِ پارامونت حرکت کردند .در خيابانِ حدِ فاصلِ پارامونت و ستاد( خيابان مشير فاطمی) بسيجيان و مردم با هم ترکيب شدند.لباس شخصی ها بسيار حساب شده عمل می کردند،ابتدا شناسايی می کردند چه کسانی شعار می دهند و بعد يکباره به يک نفر حمله می کردند و با کمک ديگر لباس شخصی ها، فرد را جدا کرده ، سوار موتور می کردند و بعد يک نفر ديگر پشتِ سرِ فردِ دستگير شده سوار می شد و به سرعت آن جا را ترک می کردند.

مردم بسياری افراد را از چنگِ آن ها بيرون کشيدند.شايد ده ها نفر نجات يافتند با حمايت مردم،اما باز هم آن قدر نيرو ها زياد بود که دها نفر هم دستگير شدند. وقتی که مردم برایِ نجاتِ فردِ گرفتار اقدام می کردند،زن ها جيغ و فرياد می کشيدند و لباس شخصی ها هم اسپری فلفل به سر و صورتِ مردم می پاشيدند.

در کل حضورِ سبز ها عالی بود. بيش تر شعار ها "مرگ بر ديکتاتور" بود که در جوابِ مرگ بر منافقِ عواملِ حکومت سر داده می شدند.شعارِ ديگر هم "نه غزه، نه لبنان، جانم فدایِ ايران " بود. جمعيت پيرو جوان و زن و مرد را در بر می گرفت و خيلی افراد هم با خانواده آمده بودند.نيروهایِ لباس شخصی اما به مردان و پسرانِ جوان بيش تر حمله می کردند.ليدر های ِخودشان اکثرا پيرمرد هایِ مو سفيد بود که در کمالِ وقاحت به مردم می گفتند بگذاريد اين کثافت ها را بگيرند و ببرن تيکه تيکشون کنند!!!

نيروهایِ سپاه ،گاردِ ويژه و سربازانِ نيرویِ انتظامی هم در دستگيری ها همکاری کامل با لباس شخصی ها داشتند.اتوبوس و مينی بوس هایِ پر از سرباز مدام خالی می شد در بينِ جمعيت.دسته هایِ 20 تايی ِ يا بيش تر موتور سوار هم ناگهان از وسط جمعيت رد می شدند. ماشين هایِ زرهیِ مشکی همه جا به چشم می خورد.در کوچه ها و خيابان های ِاطراف، مثلِ خيابان معدل،لباس شخصی ها با فحش و ناسزا به دنبالِ معترضان می دويدند تا دستگيرشان کنند.

زن ها گاهی حرکتِ موتور سواران و ماشين ها را متوقف می کردند و با نيروهایِ انتظامی بحث می کردند و نصيحتشان می کردند و حتی بر سرشان فرياد می زدند.

بعد هم مردم به صورتِ پراکنده به سمتِ خيابانِ زند و مسير هایِ منتهی به نماز جمعه حرکت کردند.در خيابان هایِ اطرافِ تجمع آن قدر نظاميان زياد هستند، که انگار در شهر جنگ شده.لباس شخصی ها با هر وسيله ای عکاسی و فيلم برداری می کردند.

Friday، August 28، 2009

...

و گورستانی چندان بی مرز شيار کردند

که باز ماندگان را

هنوز از چشم

خونابه روان است

...

(احمد شاملو)

گفته اند که تاريخ دوبار تکرار می شود و بارِ دوم به شکلِ طنز. اما حوادثِ اخير به من فهماند که ،تاريخ بار ها و بار ها ممکن است تکرار شود و بارِ دوم هم اگر تلخ تر از بارِ اولِ نباشد، اما از طنز بسيار دور است. تاريخِ صد ساله یِ اخيرِ ايران پر از شکنجه و اعتراف و کشتار و خون بوده است. آخرين و بی رحمانه ترين کشتاری را که همه یِ ما از آن چيز هايی شنيده ايم،کشتارِ زندانيانِ دهه یِ شصت است. من سنم به ياد آوریِ آن روز ها قد نمی دهد، اما تاريخ را خوانده ام و امروز هم با چشم هایِ خودم تکراری از آن وقايع را شاهد هستم و اتفاقا اين تکرار نه تنها طنز نيست که خيلی هم جدی و تلخ است. چند روزی است که در اخبار می خوانيم افرادی را به طورِ فله ای و بی نام و نشان به خاک سپرده اند. حال آنکه هنوز مادران و پدرانی بی خبر از سرنوشتِ عزيزانشان پشتِ درهایِ زندانِ اوين و بی دادگاه هایِ ايران انتظار می کشند. وای اگر اين کشته ها فرزندِ ايشان باشد چه؟ اين فکرِ بی رحم خواب را از چشم هايم گرفته است...

مادرِ سهراب و کيانوش هم روز ها بعد از کشته شدنِ فرزندشان از مرگِ آن ها مطلع شدند، اما لااقل جنازه یِ جگرگوشه شان را پيش از خاک کردن در آغوش کشيدند و با او وداع کردند. بعد از اعدامِ زندانيانِ دهه یِ شصت هم با اينکه گورِ دسته جمعیِ آن ها در گلزارِ خاوران مدت ها بعد پيدا شد،اما به خانواده ها اعدامِ آن ها را اطلاع دادند.

حال اين چه ظلمی است که امروز روا می داريد؟ مگر اين انسان هایِ پاک چه قدر شما را به دردسر انداخته بودند که اين گونه از مرده شان هم وحشت داريد؟ اين مادران چه گناهی کرده اند که هر شب بايد در آرزویِ دوباره ديدنِ فرزندانشان چشمِ نم بار بر هم بگذارند و صبح با قلبی پر آشوب و با کورسوها يی از اميد از اين بیدادگاه به آن بیيداد گاه روانه شوند و پیِ ردی ، نشانی و کلامی از فرزندشان بگردند؟

يعنی جنازه یِ اين افراد بدتر از جنازه هایِ ترانه ها و کيانوش هایِ شکنجه شده بودند که بی نام و نشان دفنشان کرديد؟شما که شرف و آبرو و انسانيت را ختم کرده ايد و شقاوت را به نهايت رسانده ايد، پس اين بازی ها یِ پيش و پسِ پرده تان ديگر چيست؟

نکند هنوز هم روحِ شکنجه گرتان ارضا نشده است و از التماس کردنِ اين مادر و آن پدر برایِ گرفتنِ خبری از عزيزانشان لذت می بريد ؟

بی شرم مردمان که شماييد. بی شرم شما که مثلِ ديگرِ جانيانِ سلاخ خانه هایِ تاريخ، ننگِ بشريت هستيد و خواهيد بود. می خواستيد اشکِ ما را ببينيد که می بينيد...اما در خيالِ خام هستيد اگر گمان برده ايد که اشکِ ما از شکستِ ماست. نه، اشکِ ما از قلبی است که هنوز در سينه هايما ن می طپد. از انسانِ آزاده اي است که شما جسمش را از او گرفتيد اما روحش هنوز در ما زنده است و با دهانِ ما با شما سخن می گويد.

با آن که واژه ها در برابرِ پستی هایِ شما ابترند، اما گوش هايتان را بگيريد که من به دنبالِ بدترين ناسزاها برايتان می گردم. به تقاصِ خونِ خواهران و برادرانم،رسا ترين فريادی که شما را می لرزاند و آرامشتان را بر می آشوبد سر می دهم:

ما هنوز ايستاده ايم.

ما هنوز ايستاده ايم.

ما هنوز ايستاده ايم.

محمد فلاح نيا

6 شهريور 1388

Thursday، August 27، 2009

درود. اين متن تقريبا 4 سال پيش نوشته شده. استهبانِ امروز با آن روز ها تفاوت هایِ اندکی دارد ... برای ِباز خوانیِ آن روز ها، اين متن را تايپ کردم و در وبلاگ می گذارم... الان نيمه هایِ شهريور است و دور روز است که در کمالِ تعجب عصرها رگبارِ تندی می آيد و بعد هم زمان و مکان در آرامشی عجيب فرو می رود!

محمد فلاح نيا

6 شهريور ماه 1388

درود به کسانی که نمی شناسمشان.

نوشتن هم مثلِ خيلی از کارهایِ ديگه، انگيزه می خواد و برایِ من حتی انگيزه هایِ بزرگ هم می خواد.اما اين بار، هيچ انگيزه ای در کار نيست. نه تنها برایِ نوشتن، که برایِ هيچ کارِ ديگری هم مدت هاست که انگيزه یِ خاصی ندارم. حتی برایِ گياهی زندگی کردن!

هوایِ استهبان بارانی است و اين مساله خلقم را تنگ تر می کند. ابرهایِ تيره را که می بينم ، می خواهم خودم را در خانه محبوس کنم . از اين مسخره بازی هایِ رمانتيک ها هم خوشم نمی آيد که بخواهم زيرِ باران قدم بزنم و شعر بسرايم!

لذتِ در آغوش کشيدنِ يک برهنه یِ گرم، اندام هایِ برهنه ام را می خلد . رفتم حمام اما در رفعِ بی حوصله گی ام بی فايده بود. البته در اين مسخره بازارِ اطرافم همين حمامِ گرم از همه چيز بهتر بود. موزيک گوش می کنم : "آندرا بوچلی" . تازگی ها دارم به کار هايش علاقه مند می شوم . مدتی است شعرِ تازه ای نگفته ام. چون از شعر هايم خوشم نمی آيد. وقتی شعر هایِ يک شاعرِ بزرگ را می خوانم، انگار در برابرِ عظمتی انکار ناشدنی قرار می گيرم که به ستايش وا می دارتم. اما شعر های ِمن...!هيچ!شايد البته يک مشت دختربچه را مدتی سرگرم کند.

"سنگِ آفتاب"ِ اکتاويو پاز را خواندم.بد نبود. مثلِ خر در کارِ ترجمه مانده ام. هر چه پيش تر می رم، بيش تر شيفته یِ اين روحِ عاصیِ دوست داشتنی (آرتور رمبو) می شوم. حسِ يک رنگیِ عجيبی با او دارم. انگار که همزادِ من در دويست سالِ پيش است. اين جانورِ عجيب حقيقتا که نبوغِ خالص است. در ابتدایِ يکی از شعر هايش می گويد: "ستاره در قلبِ گوش هايت سرخِ گُلی می گريد..."

دو روز پيش اين دفتر رو خريدم با اين اميد که بنويسم و آرام تر بشم. دو روزِ تمام فقط نگاش می کردم و هيچ ميلی به نوشتن نداشتم. الان خوابم نمی برد،آمدم که بنويسم. در اين دنيایِ بی روحی که اطرافم شکل گرفته، اصلا نمی دانم از چه و از که بگويم و شايد هم به همين دليل تازگی ها شعر هم نمی گويم. تازه چه بگويم که ديگران بهتر از آن نگفته باشند؟

وضعيتِ درس هايم زياد جالب نيست. ميلی به خواندشان ندارم.در اين شهرِ کوچک با همه یِ دوستان ِخوبی هم که دارم، باز هم به طرزِ وحشتناکی احساسِ تنهايی می کنم. نه غذا فروشیِ خوب، نه يک کافی نتِ خوب، نه يک روزنامه يا کتاب فروشیِ مناسب و نه هيچ تفريح گاهِ دنج و آرامی...همه جا پر از صدا و دودِ موتور سيکلت است.

مردمانِ نيمه شهری-نيمه روستايی که غالبا هم مهربان نمی نمايند و حتی خوب ترينشان هم نمی تواند نياز هایِ عاطفی و احساسیِ من را برآورده کند... با اين همه من با خوب ترين هایِ اين شهر دوستم و هرگز هم نمی خواهم که از دستشان بدهم.

دو روز است که کلاس نرفته ام. به خاطرِ باران است. غذایِ درستی نخورده ام. خسته شدم از اين که ساعت ها غذا درست کنم و در چند دقيقه همه را بخورم و کوهی از ظرفِ کثيف باقی بگذارم. غذایِ بيرون هم که خيلی تکراری شده.

در محيط هایِ کوچک، تمامِ تلاششان را می کنند تا انسان را حقير کنند. فروغ می گه: "در سرزمينِ قد کوتاهان،معيار هایِ سنجش،هميشه بر مدارِ صفر حرکت می کنند..."

نه دوستِ دانا تر از خودم و نه هيچ بحثِ جالبی و نه هيچ زندگیِ جالبی! تنها شايد مطالعه تا امروز سرِ پا نگهم داشته. در اغلبِ بحث ها متکلمِ وحده هستم و هيچ کس هم هيچ مخالفتی نمی کند.

به هر جهت دوستانم در اين جا،انسان هایِ بزرگ و پاکی هستند و در خيلی از مسائلِ زندگی تجربياتی دارند که من هرگز نداشته ام.

نهار تخمِ مرغ و شراب خوردم.شراب هم ديگر مرا بر نمی انگيزد...

چند تا تلفن می زنم در طولِ روز که خب شايد نمی رم!بهانه هایِ کوچکِ ساده یِ خوشبختی:

- الو؟

- سلام

-سلام(کمی گرم يا سرد!که فرقی هم نمی کند.)

-خوبی؟

- بد نيستم.

- خداحافظ!

فعلا بيش از اين نمی توانم ادامه بدهم.پس اين بمان تا بعد که اصلا معلوم نيست کی هست و من شايد حالم بهتر يا بد تر از اين باشد که هست!

محمد فلاح نيا

استهبان

13 آبان 1384

ساعت يک ظهر

Monday، August 24، 2009



عشق و گلوله





تو فاتح شدی



فاتح به قلبِ من.



نه با عشق



با گلوله!





محمد فلاح نيا



2/6/1388