Thursday، October 13، 2005

زمان تابستان 2005

لوكيش : تركيه ( شانزدهمين قدرت اقتصادي جهان‌) استانبول ( شهري با 15 مليون جمعيت )

لانگ شات : جمعيت شلوغ در كنار دريا‌( خليج شاخ طلايي) ، بلال فروشي ، ماهي فروشي ( دود ماهي كبابي ) كشتي هاي بزرگ پهلو گرفته در بندر ، توريست هاي خارجي ( اروپايي، ايراني ، كره اي ،‌شرقي . . . )

مغازه هاي فروش نوشيدني هاي جور واجور (‌مارك تجاري EFESS برسر در بعضي از مغازه ها ) . . .

دوربين به سمت چند جوان ترك كه دست هايشان را بالا گرفته اند و نشريه اي را در دست دارند حركت مي كند.zoomin !! دختري با موهاي بلند طلايي گيس كرده و پيراهن و شلوار جين معمولي ، پسري با ظاهر معمولي و پرشباهت حتي به جوانان دانشجوي ايراني ، دختري با دامن و جوراب ضخيم و بلند ، پيراهن سفيد و موهاي خرمايي . . .

دوربين از روي دست هاي كشيده ي جوان ها بالا مي رود . . .

كلوز آپ : نشريه اي به رنگ سرخ ، سياه و سفيد .

دوربين روي تيتر روزنامه zoom مي كند : « كمو نيست » (‌بارنگ سرخ نوشته شده ! )

صداي سوت پاسبان ها ! دوربين روي صورت جوان هاي مي آيد : پيشانيشان چين مي افتد ، چشم ها نگران ،‌اما شهامت خاصي در آنها موج مي زند .. .

دست ها كمي پايين مي آيد . صداي جوان ها به تركي استانبولي « براي كمك به جنبش . . .» بچه ها به جنب وجوش مي آيند و شروع به دويدن مي كنند و بادست هايي كه همچنان افراشته است ، در شلوغي جمع گم مي شوند .

دوربين از غروب خليج بالا مي رود و از كشتي ها مي گذرد و مرغ دريايي كوچكي را نشان مي دهد كه در آسمان اوج مي گيرد ...

لانگ شات : جمعت ايراني در عرشه ي كشتي در خليج شاخ طلايي . . .

مردها قوطي هايي با مارك EFESS در دست دارند. صداي موزيك :

چه خوشكل شدي امشب . . . !!!

دختر ها ،‌ پسرها ،‌ زنان و مردان ایرانی باركابي و شلوارك در حال رقص هستند ،‌شوخي مي كنند و مي خندند . . . پرچم تركيه روي عرشه كشتي در اهتراز است . ورودي هر نفر 10 دلار .. . .

دختركي معصوم (‌حدوداً 18 ساله ) كنار مادرش روي یک نيم كت روی عرشه ي كشتي نشسته. دامن زير زانو ، جوراب نازك نخي و پراهني ساده . . . موهايش را از پشت بسته و پاهاي ظريف باريكش را جفت كرده و بي توجه به جمعيتي كه در روبرويش مي رقصند ، كتاب مي خواند .(‌كتابي با جلد سرخ )

دوربين به سمت كتاب مي رود.

كلوزآپ : روي جلد كتاب ، تصويري را تير باران عده اي جوان در پس زمينه ي تيره ديده مي شود . عنوان كتاب : خرمگس ( گد فلاي )

لانگ شات : دوربين غروب خليج را كه حالا خورشيد در آن مثل تشت خون مي جوشد و به بزرگ ترين حد خود ر سيده است را نشان مي دهد .

باران خيلي ملايمي مي بارد .

طبقه ي پايين عرشه ي همان كشتي . صداي موسيقي تا‌آنجا هم مي آيد :

آفتاب از كدوم طرف در اومده ،مهربون شدي ؟ ...

صداي دست زدن ها و خنده هاي بلند تا پايین هم مي آيد . پسري حدوداً 20 ساله تنها و رو به دريا در انتهاي كشتي ايستاده : پيراهن آستين كوتاه، شلوار جين و يك كفش ساده ي قهو ه اي رنگ .گوشي يك موزيك PLAYER در گوش هايش است و زير لب زمزمه مي كند . . .

دوربين به سمت لبهاي كشيده ي پسرك ZOOM IN مي كند ... صداهاي ضعيفي به گوش مي رسد ... دوربين روی لب هاي پسرك ثابت مي شود و صدایی به گوش مي رسد : به نيمه شب ها ،‌ دارم با يارم پيمان ها ،كه بر فروزم آتش ها در كوهستانها ...

دوربين غروب خليج را كه به تيرگي مي زند نشان مي دهد و چند مرغ دريايي كه آرام و باشكوه اوج مي گيرند .. .

و

« كات »

میم.

*(متن فوق طرحی است از واقعیت)

Thursday، October 06، 2005

پدرم می گه: خدا نیست...
مادرم می گه:خدا هست...
اصلا به من چه که خدا هست یا نیست؟؟؟؟؟؟؟؟
( کانت)