…شاه سیاه پوشان
من که نمی توانم این حجم عظیم را به شعر بگویم!
نا مرد ها شلاق می زدند،
روزی سه بار ،کم نیست
بعضی هایش به ساق پایمان می خورد
ارانی هم بود
مادرانمان شبیه مادران برشت شده بودند.
گریه نمی کردند
فهمیده بودند که
بر نگردیم هم مهم نیست
انتشاراتی زده بودند
نشر گریه های خاک شده!
هاشم بود
مرتضی بود
در این میان
خدا هم بود
که روی صلیب سرود می خواند
و می خندید
گفته بودیم:
جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد
اصلا خود حافظ مادر به خطا هم بود
شلاق که می زدند می گفت:
پاینده باد حشمت و جاه و جلال شاه شجاع!!!
باران می بارید
دیوار ها نم کشیده بودند
صدای کشیدن ناخن های پا می آمد
دختری با بطری اذاله شده بود
شجاع بود
مثل خیلی ها.
باج گیر هم داشتیم،
بعضی ها لو می دادند
آجر های دیوار طرح قشنگی داشت.
بر سر جان هم دیگر شرط می بستیم
نصرت نوشته بود:
تبعید در چنبر زنجیر
یادم که می آمد،
گرم می شدم.
بوی گوشت سوخته می آمد
از بعضی ها که حرف می زدیم!
روی دیوار نوشته بو دند:
زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد
گوشمان به این خزعبلات که نبود!
از شما چه پنهان ،
گریه هم کردم
دوستشان داشتم
حتی وقتی که درد می کشیدم هم بچه ها را دوست داشتم.
چراغ هم آن جا نمی تابید
شراب خورده بودم چند شب قبل از آن.
همیشه چشم بند می زدند
یاد شعر هایم افتادم
خیام شیطنت می کرد:
از آمدنم نبود گر دون را سود...
همیشه روز بود، یا شب،
فرقی هم نمی کرد
ساعت نداشتیم
تقویم هم نبود.
بعضی عاشق شده بودند.
شلاق که می زدند می گفتند:
- خائن!
- خائن نیستم به خدا
من شاعرم......
- تواب می شوی؟
- شرفم،آبرویم،اصلا خون ارانی را چه کار کنم؟؟
ارانی که مرده اصلا ،
خیلی ها هنوز زنده اند اما
خیلی ها هنوز می پوسند.
پنجره ها را رو به خلا باز می کردند
صف نماز گزارن روز های آخر شلوغ تر بود.
سوسک ها موجودات مهربانی اند
در تنهایی زندان.
مورس می زدند،
حرف های تکراری:
پاینده خلق مبارز!
بیرون صدایی به گوش نمی رسید.
روزنامه می دادند بخوانیم روز های آخر
خبر از گوشت و مرغ و کوپن بود
اخبار هر روزه:
دختران فراری بو دند.
جوان ها بعضا شجاع تر بودند
امیدشان بیش تر بود انگار
شاید ایمانشان قوی تر بود.
یک صبح سرد پاییز ی
چند تاییمان آزاد شدیم
هاشم نبود
شاید پشت دیوار ها هنوز
با صدای بلند می خواند:
جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد
رفقا طلب کارمان بودند
سردمان شد.
می گفتند:
چرا هنوز زنده مانده اید؟؟؟؟
سکوت می کردم.
به فکر فلسفه ی مرگ افتادم.
بزرگ بود
کسی که درمحیط زندان می مرد
دلم گرفت
شکستم
گریستم
و با دست و پای شکسته
روی برگ های چنار
آن قدر قدم زدم
تا سبک تر شدم.
باران گرفته بود
غروب بود
و از دور می شنیدم که می گفتند:
اسرار هویدا می کرد.
84.9.15
محمدفلاح نیا
(*شاه سیاه پوشان نام داستانی است از هوشنگ گلشیری)

