...من هراسم نيست
چون سر انجام پر از نکبت هر تيره رواني را
که جنايت را چون مذهب حق موعظه مي فرمايد،
خوب مي دانم چيست.....
(الف.بامداد)
مرگت فاجعه است دختر دريا های دور جنوب...با مرگ تو اما حادثه بيدار مي شود....
جانيان سلاخ خانه های اين ديار دوباره تيغ های تيزشان را براي کشتار از گنجه ها بيرون آورده اند.شعر زير به راهيان راه آزادی پيشکش مي شود.
27/11/1384 خورشيدی
پرنده ي آزادي
در خواب من
هر شب
تصوير زنی
بالا
بلند
قامت
سپيد
پوشيده
عريان مي شود.
مي خواهد
اما نمي تواند که آواز بخواند.
از حنجره اش
وقتي که مي گويد:
آ...،
دو صد کبو تر سپيد
از بلور تراشيده،
با تاج های زيتون،
با اشک های سرخ،
پرواز مي کنند...
و بعد،
تک تک،
دسته دسته،
فوج فوج،
سر بريده مي ميرند.
آخرين صدا،
آخرين حنجره،
آخرين گلو،
مي گويد:
آ...
آ...
آزاد...
آزادي...
***
و من نيز
مثل هميشه
تا صبح
بالاي سرش
مي مويم.
محمد.فلاح نيا


