Friday، April 21، 2006

«بحثي پيرامون زبان»
انسان هاي امروز به راحتي مي پذيرند كه ناممكن ترين تصورات ذهن آدمي، روزي با توسعه علم و تكنولوژي به حقيقت مي پيوندند و اين در حالي است كه تنها چيزي در حدود يك يا دو قرن است كه علوم مختلف به صورت كاربردي و امروزي، به وجود آمده اند. مثلا علوم كامپيوتر، عمري كم تر از چند دهه، و بعضي علوم پيش رفته ي امروزي كه كاربردهاي فراواني هم در زندگي بشر معاصر دارند، عمري در حدود 5 الي 10 سال دارند. و قبل از اين زمان و يا شايد بهتر است بگوييم قبل از انقلاب هاي علمي و صنعتي، افراد عادي، هيچ تصويري از دنياي ماشيني و صنعتي امروز نداشتند؛ دنيايي پر از دستگاه هاي پيچيده ي الكترونيكي، دنياي ملكول ها و اتم ها و دنياي ارتباطات پيشرفته و پيچيده.
تصور آدمي در مورد اكتشاف و اختراعات، غالبا پيرامون مسائلي مملوس و قابل درك با حواس آدمي است. هر گاه بحث اختراعات بشري و يا پيشرفت اين اختراعات به ميان مي آيد، بي اختيار ابزار آلات و ماهيت هايي مادي در ذهن تداعي مي شوند. مانند اختراع دستگاهي كه ما را فلان سياره ببرد، اختراع دستگاهي كه نيازهاي آدمي را بر آورده سازد، «اختراع دستگاهي كه 5» و دستگاه شيئي مملوس و ديدني است.
بشر معمولا در مورد مسائل فرا مادي مانند احساسات و عواطف آدمي و يا علوم انساني از كلمات اكتشاف يا اختراع استفاده نمي كنند، چرا كه علوم انساني، علومي با قواعد و قوانين ثابت نيستند كه بتوان به اكتشافات در مورد آنها فكر كرد.
البته اگر هنوز مي بينيم كه مثلا در علمي مانند روان شناسي، بشر با كشفيات تازه، فرضيات جديدي را بوجود مي آورد، به اين دليل است كه اين مسائل، ريشه اي ذاتا معنوي ندارند و ريشه هاي مادي زيستي و بيولوژيكي دارند و با پيشرفت اين علوم، پرده از برخي مسائل برداشته مي شود.
ما در اين بحث به بحث پيرامون مسائلي كه ذاتا ريشه اي معنوي دارند مي پردازيم. يعني ذاتا از ذهن انسان ريشه گرفته اند و بوجود آمده اند و اين طور نيست كه اصالتا عينيتي در خارج داشته باشند.
با يك نگاه ظريف مي توان بخش هايي از زبان را در قالب اين گونه مسائل قرار داد. و آن بخش هايي است كه به تفهيم مفاهيم مي پردازند. مفاهيمي مانند: خوب، بد، عشق، نفرت و 5
از ديگر سو اگر زبان را ابزاري براي انتقال مفهوم در نظر بگيريم، بايد اين توقع داشته باشيم كه اين مفاهيم هم مانند تمام اختراعات آدمي وقتي كه در بعد زمان به جلو حركت مي كنيم، پيشرفت كنند و با تغييراتي در آن ها ايجاد شود. كه در اصطلاح به آن حجم يافتن يك مفهوم مي گوييم.
مي دانيم كه در زبان كلماتي وجود دارند كه كاربرد آن ها كاملا عوض شده، تغييرات اين دسته از كلمات را مي توان با مفهوم حجم يافتن زبان يكي دانست. زيرا كلمات كاربرد ديگري پيدا مي كنند. يك كلمه غالبا يك مفهوم را در سطح بيان مي كند اما كلمات (ابزارهايي) در زبان وجود دارند كه به خود به تنهايي يك مفهوم چند وجهي و يا عمق دار را مي رسانند. به عنوان مثال كلمه ي عشق را در نظر بگيريد كه سال هاست مفهوم كلي آن ثابت مانده، اما همين يك كلمه به تنهايي نمي تواند تمام مفهوم را منتقل كند. وقتي مي خواهيم مفهوم اين كلمه را بيان كنيم، دقيقا نمي شود نمودي عيني از چيزي را نشان داد و يا تعريف كرده و آن را عشق بناميم و براي توضيح آن ناچار از كلمات (يا ابزارهاي) ديگري استفاده كنيم و دست آخر هم به طور قطع نمي توانيم يك رابطه ي عيني و مشهود را عشق بناميم.
در زبان فارسي معمولا براي اينكه مفهوم را درك كنيم به صفاتي خاص متوسل مي شويم. و از عباراتي مانند: عشق حقيقي، عشق پاك، عشق ظاهري و 5 استفاده مي كنيم، كه هر كدام از اين عبارت هم خود به تنهايي نمي توانند بر چيز خاصي دلالت كنند، بلكه آن مشكل اوليه هنوز وجود دارد. يعني با گفتن و اضافه كردن يك صفت، دقيقا نمي توانيم به عمق يك مفهوم پي ببريم. هم از اين دست مثال ها است كلماتي مانند: دوست داشتن، تنفر و . . .
وقتي به كسي مي گوييم كه «دوستت دارم» به درستي نمي توانيم به او بفهمانيم كه چه اندازه او را دوست داريم و به نظر مي رسد زبان در اين موارد نارسايي هايي دارد. و اين نارسايي را شاعران و نويسندگان كه عمده ي ابزار كار آن ها همين كلمات هستند، بهتر درك مي كنند. يك شاعر، حتما اين حس را تجربه كرده كه وقتي مي خواهد از عشق صحبت كند، به ناچار از كلماتي مدد جسته و با فضا سازي خاص، تلاش كرده است كه منظور خود را دقيقا بيان كند و اين كار باعث مي شود كه كلماتي لجوج، خود را بر شعر تحميل كنند. با توجه به نكاتي كه اشاره شد، آيا مي توان عمق يافتن كلمات نيز نوعي اكتشاف و يا توسعه در زبان به حساب آوريم و انتظار داشته باشيم كه ابزار زبان به اين شيوه پيشرفت كند، و اگر انتظار داريم، اين كار وظيفه ي چه كساني است؟
دانشمندان و كاشفان راستين زبان، به راستي كيانند؟ آيا اين توده هاي عام مردم هستند كه بار اين وظيفه را بر دوش مي كشند يا شاعران و نويسندگان و يا زبان شناسان؟؟ آيا در متون گذشته ي زبان فارسي كلماتي داشته ايم كه اين خلاء را پر كند؟ و اگر داشته ايم، چرا آن كلمات امروز حذف شده اند، حال آن كه نياز به استفاده از آن ها هنوز احساس مي شود؟ آيا مي توان انتظار داشت در آينده شيوه هايي از گويش پديد آيند كه اين نارسايي را جبران كند؟
كه من تلاش دارم ذهن را بيشتر به سمت همين شيوه متمايل كنم. امروز گويش معيار فارسي اگر نه با 50 سال پيش، با 100 يا 200 سال پيش و خيلي قبل تر از آن، تفاوت هايي دارد و اين گواه اين است كه زبان موجودي زنده و پويا است و مي توانيم وجوهي از اين پويايي را به عنوان پيشرفت زبان در نظر بگيريم.
در حالي كه بسياري ز كلمات از پيكره ي زبان حذف مي شوند، اين خود نوعي پيشرفت و توسعه است. در دنياي پيشرفته ي امروز كه جهان پر عظمت گذشته به دهكده اي كوچك تبديل شده، كلمات بسيار زيادي براي بيان اين نوع احساسات و مفاهيم وجود دارد. به عنوان نمونه كلمه اي را در يك زبان و با يك فرهنگ خاص در نظر بگيريد كه بر مفهومي خاص و نوعي از دوست داشتن دلالت كند كه مشخصا درجه اي خاص و كم تر از عشق است. و بيان گر علاقه مندي انسان به اشياء و حيوانات و انسان هاي ديگر است. و در مقابل كلمه اي وجود داشته باشد كه مشخصا و منحصرا به علاقه مندي انساني ديگر دلالت كند. حال آنكه در زبان فارسي هنوز مرزهاي عشق و دوست داشتن، به درستي مشخص نيست. فلان نويسنده عشق را برتر مي داند و فلان شاعر دوست داشتن را.
حال تصور كنيد كه هزاران كلمه در جهان، در فرهنگ هاي مختلف وجود دارد كه بر درجات خاصي از يك مفهوم خاص دلالت مي كنند.
آيا مي توان اميد داشت كه با در هم آميختن زبان ها و فرهنگ ها، اين حلقه هاي گم شده در آينده پيدا شوند و در جاي خود قرار گيرند؟ تصور كنيد يك زبان بوجود آيد كه كامل ترين زبان ها باشد. روند كاهش يافتن زبان ها و تركيب آن ها واقعيتي انكار ناشدني است. كه با پيشرفت علوم و تكنولوژي اين روند تسريع مي شود.
به عنوان نمونه، در بسياري از كشورها امروزه زبان رسمي انگليسي است. اما انگليسي آمريكايي مثلا انگليسي ما در دامنه ي لغات دقيقا يكساني ندارند و تغييراتي را متحمل شده. بسياري لغات از آن حذف و بسياري لغات به آن اضافه شده، در حال حاضر حدودا 6000 زبان زنده در دنيا وجود دارد كه 80% مردم جهان تنها به 4% از اين زبان ها تكلم مي كنند !!
از سوي ديگر در جهان شاهد آنيم كه روز به روز بشر به راه هاي ارتباطي مختلف متوسل مي شود تا بتواند علم خود و درونيات خود را توسعه دهد و يا افكار خود را مي دهد و به راستي چه راهي بهتر از پديد آمدن زباني مشترك؟ و اگر نياز وجود به چنين زباني احساس مي شود، اين زبان مگر نه كه بايد كامل ترين زبان ها باشد؟
البته اين فرايند (تعديل زبان ها) فرايندي است كه خود به خود جريان دارد و به انتظار حل و رفع دعواهاي قومي و عشيره اي در زبان نمي ماند و عمق يافتن زبان هم كه پيش تر به آن اشاره شد، مي تواند از دست آوردهاي همين فرايند باشد.
حال، آنكه شاعران، نويسندگان و محققان زبان چه جايگاهي در پيشرفت يا تسريع اين روند دارند و يا مي توانند باشند، و اينكه چه عواملي اين روند را كند و يا تسريع مي كند، مبحثي است كه مي توان در فرصتي دوباره به آن پرداخت...
محمد.فلاح نيا 1384

Sunday، April 02، 2006


بهاری ديگر آمده است

اما برای آن زمستان ها که گذشت،

ديگر بهاری نيست....

(ا.بامداد)

موج موج خزر از سوگ سيه پوشانند

بيشه دلگير و سواران همه خاموشانند

چه بهاری است خدايا که در اين دشت ملال

لاله ها آينه ی خون سيا ووشانند

(شفيعی کدکنی)

جامه ديگر و پيرايه ديگر،

ايشان را زندگی ديگر است.

سرود ديگر ، ستاره ديگر ،

ايشان را واژه حتی ديگر است

و دست از آستين ديگر بيرون کرده اند.

واژه از مرگ دزده اند

و سرود از دوزخ.

مرگ ديگر است و راه ديگر.

با دشنه سخن می گويند

و خورشيد را دروغ زنی پست می بينند.

نه،

ايشان را که نه ايزدی اند و نه خيرند

از ما شفاعت به آسمان

شفاعت به در يا های دور

آمرزش به نيکی حتی

دور باد

و دور تر باد...

روز ها سياه می گذرند،اما آزادی را هم روزی است که آن را نوروز می نامم...تا روز نو بيايد پايدار و سربلند باشيد.....

محمد.فلاح نيا

1/1/85