دانشگاه شلوغ است...تهران شلوغ است....ايران شلوغ است و بمب ها يکی يکی می ترکند...
نا مرد مان حکم حمله با خود دارند....تمام شعر های عاشقانه ام را بايد بسوزانم...وقتی که خواهرانم را در کوی با خون شستشو می دهند،از معشوقه ام متنفر می شوم...انگار که سال هاست که دوستش نداشته ام!
وقنی که برادرانم را با چماق نوازش می کنند ،دوست داشتن برايم بی معنا می شود....خشم ما را شعله ور نکنيد جلا دان سياه....وقتی که سکوت می کنم در اين شهرهنگامی که در روستاهای دور دست آمريکای لاتين هم مردمان بی باک برای صلح و دموکراسی شورش می کنند،از خودم متنفر می شوم!!!!!در تهران آدم می کشند!!!!!!آی آدم ها!!!!
خرداد ماه سال 1385 شمسی است و چند وقت ديگر مشروطه در ايران صد ساله می شود و ما بعدِ اين همه سال هنوز هم طعم گس دموکراسی را هم نچشيده ايم......
گوش هايتان را بگيريد فاضل الفضلا که من بد ترين نا سزا ها را برای اين سگان هر لحظه بر زبان تکرار می کنم!!!ايشان که حرام زاده مردمانند و روزی آتش خشم ما را خواهند ديد....روزی که درست مثل شاه ملعون به اين در و آن در بزنند و درست در آخرين دقايق بگويند:ما پيام انقلاب شما را شنيديم!!!
اما دريغ که مردم به شما فرصت نمی دهند که حتی مثل صدام حسين در دادگاه محاکمه شويد!!شما را نفرين دوزخ کفايت می کند....پس باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد......

