Friday، July 28، 2006

....در اتاقی که به اندازه ی يک تنهايی است،
دل من که به اندازه ی يک عشق است،
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد...
فروغ فرخزاد

Friday، July 14، 2006

تروريسم هميشه نشانه ی يک چيز بوده است: بن بست!

(لئون تروتسکی)

و اين تروريسم آشکار جمهوری اسلامی، چيزی جز نشانه ی بن بست نظام اسلامی نيست.

عجبا که اين بار نيروی انتظامی رأسا و با لباس های غير مبدل با پليس های وحشی زن و مرد دست به اقدام زده است.

طنز تلخی است:زناني برای احقاق حقوق خود قيام می کنند و زنانی ديگر آن ها را مورد ضرب و شتم قرار می دهند!!!

احمد شاملو در جايی می گويد:اتکای نظام هم واره بر فريب خورده ترين و احمق ترين بخش توده است

دريغ و درد از اين فريب خوردگان که اين چنين خصمانه بر ما می تازند...

هفتاد نفر از زنان و مردان شرکت کننده در تجمع مسالمت آميز ميدان هفت تير که برای دفاع از حقوق زنان گرد آمده بودند،دست گير و مستقيما به اوين منتقل شدند.سخن گوی قوه ی قضائيه در مصاحبه ای مطبوعاتی با وقاحت اعلام کرد:دستور حمله نداده بوديم،اما بعضی افراد در حين دست گيری مقاومت کرده اند و احساس کتک خوردگی در آن ها ايجاد شده!!!!(روزنامه ی شرق،روز بعد از حادثه،13/ژوئن/2006)

کلارا زتکين(مادر فمنيت های جهان) گفته است:آزادی زنان،آزادی بشر است.

پس هم صدا با زنان ايران فرياد خشم خود را عليه خشونت (به هر شکل و عليه هر کس!!)،بی عدالتی و ظلم جامعه و نظام مرد سالار،سر می دهم و در حمايت از زنان و مردان دستگير شده حمله و دستگيری آنان را محکوم می کنم.

بامداد شاعر می گويد:

برايت آرزوی مرگ هم نمی کنم.

زيرا تو خود

اين سنت نهادی:

که مرگ

تنها شايسته ی پاکان باشد......

محمد فلاح نيا

*عکس از وب سایت کسوف انتخاب شده ،عکاس آرش عاشوری نيا

Saturday، July 08، 2006

آخرين سروده ی عيسی

خسته از تلفظ و تکرارِ

غليظِ خون و

چر کآب و

مرض

صليب زندگی ام را

تا جلجتای دور

بر دوش می کشم.

اين ها

قوا فی کوره راه های دور غزل

ويا قصيده و

هيچ قطعه نيستند،

ريگ ها ی زندگی اند...

ريگ های ريز و درشتی

که از دهان مردم اين شهر،

بر شعر های شاعری

کفن پوشيده از کلاله ی ذرت،

شلاق می شوند.

شلاق می شوند

تا بی ريا رسالت نان را

فرياد او

به شعر بنالد:

شايد رسالت گندم از آغاز،

اثبات زشتی دنيا بود.

بی شک جوانه ی گندم،

تصوير دست های جوانی است

که به بوی لقمه ی نان هم نمی رسند.

بی شک رسالت گندم،

رسالت يک نان،

چيزی به جز فروش فواحش

در کوچه های دور نيست

ارزان فروش می رود انسان،

بی چاره فاحشه ها!

افيون چرک و لجن

هر شب،

در آسمان تيره ی اين شهر،

با بوی مريم وحشی

هم خوابه می شود...

و ماه با لکه های درشتش

ديگر تصوير معصومی از مردمان زمين نيست.

بی چاره مردم اين شهر،

بی چاره شاعران!

می خواستم صليبم را رها کرده،

بگريزم از خيال شما،

گفتم:

پدر نجاتم بده!

اما صدايی به گوش نيامد.

زيرا پدر پيش از تولد عيسی

بر دار رفته بود.

او برای هميشه مرده بود

و من مانده بودم و

راه های دور جلحتا،

و شعر هايی با قوافی نکبت

قافيه های خونی و چر کآب.

شعر هايی با قوافی

فاحشه هايی که بال های سپيد

هر صبح بر فراز پيکر اين شهر پرواز می کنند.

اينک شراب که در جام هايتان می جوشد...

نان را بياوريد.

محمد.فلاح نيا

8/2/85