Sunday، December 31، 2006

در پاسخ به در خواست يک دوست ،يک شعر قديمی :

راهت...

راهت پُر است

از چاله های آب

که عکس ماه در آن ها پيدا نيست.

راهت را با من قسمت نکن!

ميم.1/7/85

Sunday، December 24، 2006

آخرين پری نامه شايد...برای خوب ترين پری دنيا که هرگز به اين جا سر نزد حتی...

آخرين پری نامه...

فاصله بين ما

ثانيه ای بيش تر نبود

تو خواب عشق می ديدی

در اهواز

و من،

خواب مرگ

در غروب های سربی شيراز.

تو دامنت از شرجی دريا تر می شد

و من

دلم از خون شلاق هايی

که روی صورت مردم

شتک می زدند.

گلويم خشک می شد

برای گفتن هر شعر عاشقانه ای

حرف هايی از جنس سيب سرخ و انار...

تو خواب مرگ خودت را هرگز نديده ای

در زمستان زمهرير

اين راز را،تخم منجمد گنشکان پاييز های دور می دانند.

اما تو

باور نمی کنی...

فاصله بين ما چند ثانيه بيش تر نبود.

ثانيه هايی با عمر چند قطره ی دريا

و گفتن خدا حافظ،

هرگز مرا نمی فهمی...

گناه از ما نيست

من فقط ثانيه ها را بر داشته ام.

تمامت کرده ام.

تمام...

ميم.1/5/85

Wednesday، December 13، 2006

A short poem!

I think I need some body in my bed.
Here
And near
Close
And closer.
I need you…
But I don’t know who!
It might be some one!
Or may be any one!
All I know is just :
It must be ONE!


Mohamad Fallahnia