Friday، February 16، 2007

سپندار مذ گان به جای ولنتاين؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

دوستان بسياری در اين چند روز در پيام های کوتاه در اينتر نت و يا موبايل ضمن تبريک سپندار مذگان ،گفته بودند به جای ولنتاين سپندار مذ گان را جشن بگيريم!اين جوابيه ای کلی است که من به اين دوستان دادم.فکر کنم اين مساله برای شما هم پيش آمده باشد.به همين دليل اين جوابيه را در وبلاگ قرار می دهم.

سپندار مذ گان به روايت تاريخ، جشن زمين و در واقع بار وری است، که بار دار شدن مادر رو هم بهش می چسبونيم و می گيم روز مادر در ايران باستان است.تا اين جا رو قبول دارم .تلاش افرادی هم که در شناساندن اين روز تلاش می کنند قابل تقدير است.اما موندم که اولا روز باروری و مادر،چه ربطی به روز عشاق داره؟؟؟؟؟؟؟؟ در ثانی اين ها همه بهانه های شادی است...حتما بايد يکی رو انتخاب کنيم؟؟؟؟يعنی چی که بعضی ها می گن:سپندار مذگان به جای ولنتاين؟؟؟؟؟؟ولنتاين جای کسی رو تنگ کرده؟؟همه ی کشور ها يک سری جشن ملی دارند که بهش افتخار می کنند و يک سری هم مراسم جهانی دارند...که اون ها رو هم به زيبايي بر گزار می کنند.منتها ما ايرانی ها تحت تاثير اسلام و جمهوری اسلامی ِ فاشيست،حتما بايد يه چيزی رو پاک کنيم و به جاش يه چيز ديگه بگذاريم!!!اين کار کم از کارای جمهوری اسلامی نداره که با اسلام بازی،تيشه به ريشه ی همه چيز می زنه.......عرضه داشته باشيم ،خودمون رو به جهان ثابت کنيم...نه اين که به اسم قدمت تاريخی و اين جور چيزا جلوی جهان وايسيم....من هنوز نمی فهمم يعنی چی که بعضی افراد می گن: " 29 بهمن به جای ولنتاين......!!!"

چرا نمی گين اين به جای روز مادر اسلامی؟؟؟؟؟؟؟چون جرآت نداريد با اسلامی که تيشه به ريشتون زده در بيافتيد؟؟

اما کی به کیه؟؟تو خونه بشينيم و بگيم روز مادر در ايران باستان رو به جای روز عشاق جهانی جشن بگيريم...ربط اين دو با هم چيه؟؟من نمی دونم...!!

من اگه لحنم تنده،خصومت شخصی با کسی ندارم.خصومت با انديشه ی حذف کردن دارم.

سپندار مذگان مبارک.البته احتمالا فقط بايد به مادر ها گفت!در ايران باستان هم که ظاهرا زن يعنی مادر که وظيفش هم فعاليت های در حيطه ی باروری است!!زن معشوق که نمی تونه باشه!!می شه؟؟

شاد باشيد.چه با ولنتاين،چه با سپندار مذگان،چه با هر دو....چه با هيچ کدام از اين ها!!!شاد باشيد...

پويا مختار

Thursday، February 01، 2007



يک مينی مال قديمی با ياد خاطره ای دور...اهواز-ملاثانی....


شايد بايد اسمشو می گذاشتم:پسرِ..!!!




تاکسی



بعضی وقتا دلم می خواد بگيرم محکم بزنمت،شايد از خواب بيدار شی.آخه تو از من چی می دونی،که هر روز و هر ساعت جلو من رژه می ری؟سر کلاس که نشستم،ميای پشت سرم می شينی ،تو راه رو ها جلوم ظاهر می شی،يه جور ديگه،يه جور متفاوت به من نگاه می کنی...اين چشمات می خوان چی بگن؟ها؟؟؟


دلم می خواد سرت داد بزنم،هوار کنم...بگم: "بابا نمی خوام..من دوسِت ندارم!"آخه به چه زبونی بايد حاليت کنم؟روزی يه عطر داری عوض می کنی،فکر می کنی من نمی فهمم؟اون روز دست دوستت رو گرفته بودی و هی از جلو من رد می شدی و با حسرت،يه جوری نگام می کردی...اين رفتارات و حتی خنده های دخترونت،تا مغز استخونم رسوخ می کند...برا خودت میگم : ازسر راه من برو کنار...آخه از چی من خوشت اومده؟زنگ می زنی که چی؟؟


دلم می خواد...نه!اصلا دلم هيچی نمی خواد...هيچی!بچه ای اصلا...مثل بقيه!آره، درست مثل بقيه...



***


ماشين مرتب بالا و پايين می رفت و من توی دنيای خودم بودم ،که يکدفعه صدای تيزشو شنيدم که با عصبانيت فرياد زد:آقا نگه دار!


راننده سريع ترمز کرد و صدای لاستيک های ماشين تو خيابون پيچيد. يک لحظه همه گيج و گنگ،به تاکسی خيره شدند...در رو باز کرد و با صورتی که از اشک خيس شده بود،از ماشين پياده شد و در رو محکم به هم زد.


راننده نگاه پرسشگرانه ای به من انداخت و من در جوابش فقط مبهوت نگاهش کردم...ماشين های پشت سر شروع کردن به بوق زدن...بوق بوق بوق...


راننده فرياد زد:خانوم بقيه پولتون...


با اوقات تلخی مختصری دنده رو عوض کرد و دوباره خون به رگ های خيابون دويد.



***



فردا صبح تو کلاس ديگه بوی عطر زنونش نمی آمد.نفس عميقی کشيدم و استاد براش غيبت زد...





محمد فلاح نيا


22/8/82


(*نقاشی از ماگريت )