Wednesday، May 23، 2007
Saturday، May 19، 2007
اين همه در ستايش هيچ....
ميان اين همه کاشی های آبی
عروس ماهی گلی ها می شوم:
قرمز!
می رقصم روی مجاری تاريخ ،
ميان فواره های سنگی
و چشمه های باغ های عتيق:
سبز!
ريشه می دواند قلبم
و کاشی های هفت رنگ،
سيب می شوند
شيرينی عروسی من
با عکس ماه را در آب
که چرخ می زنيم
و چر خ می زنيم
روی صورتی ها
و آبی های حوض خانه
با حباب های نازکی
که روی سطح آب می ترکند...
محمد فلاح نيا
23/2/86
نقاشی: "مرد شيرين چون هلو" اثر :Micheal Leonard
Monday، May 14، 2007
"الهه ی نازی ها"
روز اول کمونيست ها را گرفتند
و من چيزی نگفتم،
زيرا کمونيست نبودم.
روز دوم اعضای سنديکا های کار گری را گرفتند،
و من چيزی نگفتم،
زيرا عضو سنديکا هم نبودم.
روز سوم کاتوليک ها را گرفتند ،
و من چيزی نگفتم،
زيرا من پروتستان بودم.
و سر انجام،
مرا نيز گرفتند
و کسی چيزی نگفت...
زيرا کسی نمانده بو د که چيزی بگويد!!!
(برتولت برشت)
حالا همه را می گيرند...دانشجو ها ،استادان دانشگاه،زنان ،فعالان حقوق بشر،معلمان،کار گران و.... شايد به پيروزی برسيم، شايد زندانی شويم، شايد قتل عام يا ترور شويم...آيا کسی بر جنازه ی ما نماز خواهد خواند؟؟اگر ما امروز فريادی نکشيم برای هم بستگی ،آيا فردا کسی ما را به ياد خواهد آورد؟فرزندان فردای هر خانواده چه چيز را از عمو های خود به ارث خواهند برد؟؟ و سرود فردای آن ها چه خواهد بود؟ زنده باد آزادی؟؟؟يا "با حماقت پدران خود بيعت نمی کنيم؟؟" شايد هم اوضاع از آن چيزی که فکر می کنيم خيلی بد تر باشد و شعار فردا فقط همين چند حرف ساده باشد:"بع...بع...بع...!!!"
"بودای کوچک دستش را در کاسه ای از شن فرو برد و مشتی شن برداشت و به هوا پاشيد و آن گاه گفت :برای آنان که می انديشند!!!!"
اين حرف ها فقط دانه هايی از شن است که به هوا می پاشم....
"مرداب"
من هيچ وقت آرزو نکرده بودم
که از مرداب بنويسم
حتی وقتی که بر سر هر نی
در نی زار های اطرافم
پر های سرخ و سفيد کبوترانی آغوش گشوده را ديدم،
با خودم خيال کردم
که حتما به منزلی ديگر کوچ کرده اند
و يا وقتی که شب ها
رد پاهای سياهی را می ديدم روی شن ها،
نمی خواستم که با خودم فکر کنم
اين رد پاهای هيولا های درنده ی سياه پوشيده ی مرگ است
که ماه طرح کوچکی از داس های افراشته ی ايشان بود
آن قدر کر شدم
شايد صدای جيغ های غار مانند نيمه های شبم را نشنوم
اما مرداب در آخر با هيچ کس کوتاه نمی آيد.
حتما وقتی هم که خودم زير دست و پای لجن ها می مردم،
هيچ کس گمان نکرده بود که مردی از روی زمين پاک می شود.
آن ها خيال کرده بودند که صدای گلوله نمی شنوند،
و رد جاری خون،
پرتو های نور آفتاب هنگام غروب
يا هر چيز سرخ ديگر است.
آن ها گمان کردند
که ابری از آسمان گذشت،شهابی سوخت
صاعقه ای آتش گرفت
و صدای گلوله های ممتد نيامد
و ناگهان پرنده ها
در سرخی غروبِ نخل ها پر نکشيدند
و قلب مادری آتش نگرفت
و صدای شيون زن ها و مردهای داغدار نيامد...
آن هاگناهی نداشتند
آن ها نمی دانستند
که مرداب با هيچ کس کوتاه نمی آيد
آن ها نمی دانستند
که مرداب حتی چيست...
آن ها گناهی نداشتند،
گناه از من بود
که پيش تر ها
از مرداب برايشان نگفته بودم...
(
زرين کلک،پدر انيميشن ايران از دانشگاه اخراج شده و هيچ کس اعتراضی ندارد...همه می ترسند؟؟ديگه از چی بايد بترسيم؟الان بهترين فرصت است که نه دانشجوها که اساتيد دانشکده ها اعتراض کنند و به فاشيست ها بفهمانند که هميشه از و در هر شرايطی از آزادی بيان دفاع می کنند و اجازه نمی دهند هر کس به هر عنوانی اساتيد و دانشجويان را اخراج و يا تهديد به اخراج از دانشگا ه ها کند...شايد اين بهترين فرصت برای اتحاد استادان و دانشجويان باشد......اما ظاهرا همه تن داده به قضا و قدر،نوبت خويش را انتظار می کشيم!
دريغ که به قول حميد مصدق:
از تو اکنون چه فراموشی ها
از من اکنون :
چه نشستن ها،
خاموشی ها!!!
ما می دانيم،ما می خوانيم،ما به خاطر می سپاريم و فراموش نمی کنيم....پس بايد فرياد بکشيم اکنون...هر کدام از ما!فرد فرد ما!!من نمی خواهم فقط نظاره گر باشم...
پس مرگ بر ارتجاع...مرگ بر فاشيت...مرگ بر دشمنان آزادی بيان و انديشه....مرگ بر سانسور و سانسور چی....
و پاينده باد صبح روشن فردا...در آرزوی ايران آزاد از چنگ اهريمنان........
می دانم که صحبت هايم کمی شعار زده هستند،اما انقلاب های بزرگ،با شعار های کوچک آغاز می شوند.....
محمد فلاح نيا
Tuesday، May 01، 2007
"طرح مبارزه با بد حجابی" يا " طرح فشار از بالا و انفجار از پايين" ؟؟؟؟
گاهی با خودم فکر می کنم درسته که به آزادی پوشش و حجاب اعتقاد دارم،اما چه اشکالی داره که با اين دختر و پسر های بی خيالی که هر روز و هر شب فقط و فقط به فکر مد لباسشون و مدل مو هاشون هستند هم گاهی بر خورد بشه و اونا هم برای کاری که دوست دارند انجام بدن،بها پرداخت کنند؟ تا کی فقط بايد روشن فکرا و فعالان سياسی برای دفاع از آزاد ی های فردی ملت،مبارزه کنند و ملت هم اصلا براشون مهم نباشه که مثلا فلان خانم برای دفاع از حقوق زنان،به زندان افتاده!!؟؟می خوان اين جوری بگردن،حق هم دارند...اما مبارزه کنند براش...اگه هم عرضه ی مبارزه برای همين رو هم ندارند،ديگه خيال ما همه رو روشن کنند تا ديگه برای آدميانی که خودشون نمی توا نند از حق خودشون دفاع کنند،چونه نزنيم...
اما می ترسم از اين که چون اين نسل کاری رو ارادی و از روی تفکر انجام نمی ده معمولا،وضعيت بد تر بشه...اگه مثلا فعالان سياسی رو بندازن زندان يا باهاشون برخورد کنند،آب هم از آب تکون نمی خوره تو جامعه...اما اگه به جوونايی که آگاهی کافی ندارند،بيش از حد فشار بياد و محدود بشوند،تبعات وخيم اجتماعی به و جود مياد.همين طور که در اين بيست و چند سالی که از انقلاب می گذره،روز به روز معضلات اجتماعی مثل فحشا و اعتياد و بزه کاری و... به علت حذف و يا تعديل آزادی های فردی توسط رژيم ،سير صعودی طی کرده،الان هم نه تنها برادران و خواهران خوش پوش ما به خودشون نمی يان و تکليف خودشون رو با حکومت معلوم نمی کنند،بلکه از اون طرف با سر سير قهقرايی نکبت و بد بختی را طی می کنند...
احتمالا بايد خوش خيالی و مبارزه و اين چيزا رو اجالتا بی خيال بشيم و منتظر ظهور معضلات و مشکلات بی سابقه ی اجتماعی باشيم : انفجار از پايين!!!






