Monday، October 08، 2007



ياد گار سفر:


عروسی ميان تار های قالی...



آيينه در آيينه


ميان اين همه خشت های پخته


در اين کوچه های هزار و يک شب


و زير آسمان کوير


خواستگاری ام کن



آب را رج بزن توی تارو پود های قالی


و گره در گره


تور عروسی مان را بباف


موج در موج


و چشمه در چشمه ی چشم هايت.



رواق های کاه گل را


با ستاره نشان بگذار


آب پاشی کن،


تا خنک شويم.



و بخند


تا مطمئن شوم که می آيی


با هم تا ابد برقصيم


و روی نقش های سفالينه ها جاودانه شويم!




محمد فلاح نيا


18/6/86


کاشان

Thursday، October 04، 2007



"زخم هايمان را فراموش نمی کنيم!از آن ها می آموزيم!"




هر نوشته،روزی بايد از جايی آغاز شود، تا خود پايان ِ آن چه باشد.شروع اين مقال حرف های دوست داشتنی شاعرانه نيست.شروع امروزم ياد از فاجعه ای بهت آور است.تعدادی از بچه های کمپين را چند روز پيش در خرم آباد دستگير کردند.بهتر است بگويم که به طرز وقيحانه ای دوستانمان را دستگير کردند، با چاشنی توهين،تحقير و هر چيز خلاف قانون ديگر!قانون!خلاف همين قانون نيم بند!!!


خبر را که شنيدم اولين چيزی که از ذهنم گذشت اين بود که صبح همان روز با بچه ها تماس گرفته بودم تا از مهمان نوازيشان در تهران تشکر کنم.بعد هم يادم آمد که زارا دلش به سفر نبود.خسته شده بود از سفر های مکرر در تابستان.


خبر را که شنيدم،شوکه شدم!آخر دستگيری؟آن هم به آن صورت؟دستگيری به جرم بر گزاری مجلس ....!! !که زبان از گفتن آن شرم دارد.آخر اين قدر وقيحانه؟خواسته های ما اين قدر به مذاق بعضی ها بد می آيد که به خودشان اجازه می دهند دهنشان را باز کنند،چشم هايشان را ببندد و هر چه دلشان خواست،نثارمان کنند؟؟؟؟


مگر نه اين که ايشان هم احتمالا در خانه هايشان مادران،زنان،دختران و فرزندانی دارند که نگران آينده ی آن ها هستند؟خواسته های قانونی زنان به کجای قبايشان بر می خورد؟امروز اين ديار، شايد فقط در اختيار عده ای خاص باشد،اما آينده از آن همه ی ماست.همه ی افرادی که در محدوده ی مرز های اين خاک زندگی می کنند. فردا برای فرزندان شما و ما و فرزندان ما يکی است.از امروز بايد به فکر آن باشيم.ما که نمی توانيم سکوت کنيم و سکوت کنيم و سکوت کنيم تا فردايمان را هم مثل ديروز و امروزمان از ما بگيريد و بعد هم هر جور که دل بخواهتان بود،جهان را برای ما تفسير کنيد!ما جهان خودمان را می خواهيم.جهانی که در آن رنگ ها و آوا ها و صدا ها و جنسيت ها برای هيچ کس تبعيض آفرين نباشد.جهانی که در آن هر انسانی تا وقتی بر مرز های انسانيت حرکت می کند،با هر انسان ديگر برابر باشد.


شوک غريبی بود.گيريم که سال ها و سال ها اين چنين اتفاقاتی و صد ها مرتبه بد تر از اين را زياد ديده ايم و شنيده ايم و می بينيم،اما هيچ کدام برايمان تکراری نمی شوند.از کنار هيچ کدام بی تفاوت نمی گذريم.بی تفاوتی شايد مرگ انديشه های انسانی مان باشد.


چرا فراموش کنم؟چرا آرام بگيرم؟ای دل آشوبه های تمام عالم در سرم يکجا،طوفان کنيد.ديروز برادرم وامروز خواهرانم را دستگير کردند و فردا مرا هم خواهند گرفت.باکی نيست.اما بايد آماده باشيم. بايد خيالم آسوده شود که در هر شرايطی، با شکستن يکی دو شاخه،اين درخت خشک نمی شود.


خبر آزادی بچه ها را که شنيدم سريعا تلفن را برداشتم و به بچه ها زنگ زدم.در اخبار خوانده بودم که زارا مقاومت جانانه ای در برابر دست بند زدن،از خود نشان داده.رسم اين است که هر کس که اعتراض می کند را بيش تر اذيت می کنند تا ديگران حساب کار دستشان بيايد.از طرفی از شهامتی که او به خرج داده بود ، خوشحال بودم و از طرفی می دانستم که در شرايط سختی قرار گرفته است. اولين بار که تماس گرفتم،تلفن را جواب ندادند.بيش تر نگران شدم.نزديک های غروب بود که تلفنم زنگ خورد.زارا محکم،صبور و آرام مثل هميشه از آن طرف خط گفت:تماس گرفته بودی.کاری داشتی؟


گفتم :خبر ها رسيده بود.نگران بچه ها بودم.


می خواستم با بچه ها صحبت کنم شايد در آن شرايط همين که بدانند دوستانشان به فکرشان هستند،کمی آرام شوند،اما انگار که خودم بيش از آن ها نياز به آرامش داشتم!!!خودم آرام شدم و ديگر خيالم راحت شد که بچه ها بيدی نيستند که با اين باد ها بلرزند.


گفتم:مواظب خودتان باشيد.


گفت:ما مواظيم.اين ها مواظب نيستند!


آن شب هم گذشت و شب ها و روز های ديگر هم می گذرند و ما همين طور هنوز دفترچه پخش می کنيم و با دوستانمان در مورد کمپين صحبت می کنيم و امضا می گيريم و هنوز هم دنيا بر مدار خودش می گردد!


تمام اين حرف ها را گفتم که بگويم از اول برای من،طی راه مهم تر از رسيدن به مقصد بوده است.اين ها همه اتفاقاتی است که در اين راه بايد ببنيم،بشنويم و از آن ها بياموزيم.هر برخوردی که با جريان کمپين می شود،يک تجربه است.حال می خواهد برخورد دوستانمان با ما باشد يا برخورد حاکميت و يا حتی برخورد خانواده ها و عزيز ترين کسانمان.امروز شرايطی در اين سرزمين پديد آمده که ديگر هيچ راهی برای رسيدن به هدف ،آسان نيست.تمام راه ها پر از موانع است.استبداد چند هزار ساله ای که در اذهان ملتی جا خوش کرده است به اين راحتی ها دست از سر ما بر نمی دارد.بنابر اين هر کس که در راه هر مبارزه ی انسانی گام بر می دارد بايد،بايد و بايد با شناخت کامل موانع و اتفاقات پيش رو، خود را آماده ی سفری کند که پايان آن نا پيداست و بداند که در طول اين سفر به تنها مشعلی که نياز است،انسانيت است.



محمد فلاح نيا


عکس از آرش عاشوری نيا سايت کسوف