Monday، November 26، 2007

برای کوزه گرم...

رقصنده در باد،

خاکم...

خيسم کن

ترم کن،

با دست هايت نوازشم کن...

بسازم

کوزه گرم!

محمد فلاح نيا

2/9/86

Monday، November 12، 2007



چيست اين سلول؟


چيست اين ديوار های ِ پستِ بی روزن،


جز برای يک دو روزی بيش


پايداری های ِ لرزان در مسير سيل؟


سيل بنيان کن!


(...)


سعيد سلطان پور،بخشی از شعرِ "در هوای ِ در هم ِ شبگير"



Saturday، November 10، 2007

مازيار به قيد وسيقه آزاد شد!!!!

Wednesday، November 07، 2007




برای دوست عزير مازيار که نمیدانم در زندان به چه چيز فکر می کند!





...ديگر از دست گريه های ما و درد دل های شبانه ی مادر کاری ساخته نيست.بايد داد بزنيم!مازيار را دستگير کرده اند.کسی درست نمی داند چرا...هنوز در حالت شوک به سر می برم.دوستی گفت حکم دلارام به اجرا در آمده ،از شنيدن اجرای حکم دل آرام شوکه نشدی؟؟؟گفتم آمادگی اش را داشتيم!منظورم اين بود که مدت ها بود که در مورد دل آرام بحث بالا گرفته بود. مازيارسميعی...اين طور ناگهانی....؟



نکند دارم عادت می کنم؟دل آرام هفته ی آينده بايد خودش را معرفی کند!دارم عادت می کنم؟به همين سادگی می گويم:آمادگی اش را داشتم؟؟؟



نه!سعی می کنم خونسرد باشم.دير يا زود اين اتفاق برای همه ممکن است بيافتد.به همين راحتی؟؟نه به اين راحتی!!بايد آماده باشم...باشيم؟؟؟نمی دانم!هيچ چيز را درست نمی دانم!نمی فهمم.گيجم!



تهران چه خبر است؟جعفر کوش آبادی در شعری می گويد:نمی دانم که به طوفان اين باد بدل خواهد شد يا به نسيم؟؟؟



مازيار را از مجله ی پويان می شناختم و مجلات دانشجويی ديگر که هر از چند وقت از اين طرف و آن طرف به دستم می رسيد.بعد در سايت کمپين اسمش را ديدم.





-سلام آقا مازيار.شما دوست فلانی هستيد؟من هم از دوستان او هستم.



(دوست مشترکی داشتيم!)



-سلام.





اين جملات سر آغاز اولين ديدار ما بود .قرار بود فردای آن شب همديگر را باز هم ملاقات کنيم.من و مازيار و دوست ديگرمان.من تهران نماندم.بد عهدی کردم.شيراز که آمدم با شماره اش تماس گرفتم که عذر خواهی کنم.گرم و صميمی خنديد.





چند روز پيش يکی از مقالاتش را در سايت مردان برای برابری خواندم.همان موقع خواستم که با او تماس بگيرم،اما نمی دانم چرا،تماس نگرفتم تا امشب که در کمال نا باوری اسمش را در ليست دستگير شدگان ديدم.ظاهرا خبر دير به من رسيده.اين بيش تر ناراحتم کرد....چرا بايد از حال او بی خبر باشم تا حالا؟؟؟/





حرف از درد دل و ابراز همدردی و اين مسايل شايد خارج است.من يک روز زندان نبوده ام .من يک ضربه شلاق نخورده ام.من را با چشم بسته باز جويی نکرده اند.من چه می فهمم حال مازيار و يا دل آرام را....من چه حرفی دارم که به آن ها بگويم وقتی که بعد از تحمل اين همه سختی ،شکسته پر و بال يک روز آزاد می شوند ...؟سرم را پايين خواهم گرفت از شرم و يا....؟؟



مازيار،عزيزم،برادرم نمی دانم چرا آن شب با هم بيرون نرفتيم و من شيراز بودم.نمی دانم چرا تماس نگرفتم و نمی دانم چرا اين قدر در ابراز همدردی با تو نا توانم...ما همه آرزومنديم.آرزومند آزادی آدمی.آرزو مند بوييدن گل ها در بهار بدون دلهره...آرزومند ديدن تو در روزگار شاديمان و بودن خودمان در شب ها و روز های تاريک تو...







محمد فلاح نيا



16/8/86





Friday، November 02، 2007



من که مرگم...





من که مرگم،


زمستان را


کنار بخاری


چای در دست


در تماشای برف سر می کنم


اما نمی دانم چرا کسانی که چای ندارند


و بخاری هم ندارند


بدون توجه به اين همه زيبايی دانه های برف


در کنار خيابان می ميرند!؟


و من که مرگم،وقيحانه می خندم از پشت پنجره...!




محمد فلاح نيا


11/7/86