اولی نبود،دومی و سومی و آخری هم، اين آخری ها نبودند.کسی را هم که دوستم داشت،خودم با دست های خودم زير خروار ها خاطره ی خوب،خاک کرده بودم.
سال قبل درست همچين روزی کسی زنگ زد،گلدانی از گل پامچال برايم آورد،به فال نيک گرفتم اين همه زيبايی را.فکر می کردم که خوشبخت ترين مرد زمين هستم و او همان کسی بود که می خواستم.اما نبود...نيست...با جملاتی کوتاه تر از عمر همين شکوفه های بهاری،پرواز کرد...ای کاش صد با کر می شدم و نمی ديدم که در دست های من اين قدر سرد شد و اين قدر ساده به من گفت که من دوستت دارم،اما....
و امان از همه ی اين اما های بی امان!شايد اشکال از دست های خودم بود.ازکجا معلوم که ذهن ماليخوليايی من يک بار ديگر مقصر نبود؟هميشه بايد يک جای کار مشکلی داشته باشد.اما کجا؟من؟چشم هايم؟دست هايم؟قلبم؟و يا روح مجروح زخم خورده ام؟
يک بار،دو بار،صد بار گفتم که ديگر نه!!تکرار نکن اين همه فاجعه را در آينه هر بار!هر دل زليخا نمی شود و هر پير هن پاره ای هم يوسف نمی شود!اما کجا گوش شنوا!داشتم عادت می کردم ...به همه ی روز مرگی های اطرافم عادت می کردم...اما دريغ ...
همين هول و حواشی بود که اتفاقات عجيب و غريب بسياری هم افتاد.دانشجويان بسياری دستگير شدند.سروش هم بود.من که در عوالم خودم بودم...دروغ که نمی خواهم بگويم.اما آن قدر ها هم بی رگ و پی نشده بودم.امضای طومار و بيانيه از پشت بيانيه...بی هوده بود؟نمی دانم!کسانی بيدار شدند،کسانی بيش تر خوابيدند،کسانی مردند و کسانی شکنجه شدند!!!من نمی دانم شکنجه چيست.اما می دانم کسی،جايِی گفته است: آن کس که شکنجه را تحمل کرده است،هرگز نمی تواند دنيا را خانه ی خود بداند!!!!سروش چند وقت پيش به قيد وثيقه آزاد شد.همين که خوب بود يعنی به کوری چشم بعضی ها،هنوز هم....!
اما ديشب خبر آمد که جای سيگار روی بدن بعضی ها....نه!
به نه گفتن ما نيست.دنيا فرا تر از خواست ها و حرف ها و کلمات ما در واقعيت خودش غوطه ور است!!و جای سيگار ها،سيلی ها،فحش ها و اعتراف های ناخواسته ،تا دنيا دنياست فراتر از حرف ها و سکوت های ما جاری است بر پيشانی بلند تاريخ ديروز،فردا و هميشه...
امسال هم موسم گل بود و بهار و تنهايی هميشگی که باز هم سکوت قلبم شکست...می دانستم دنيا بدون اين ذهنيات رماتنيک من هم در گردش خواهد بود،اما ايمان نداشتم ظاهرا!(هنوز هم ندارم!)
تعداد زيادی از دوستانم را در اين روز های آخر سال ديدم.تقريبا تمام آن هايی که دوستشان داشتم.اما باز هم در معنی دوست داشتن شک می کنم!امشب به يکی گفتم:آدمی تنها به دنيا می آيد و تنها از دنيا می رود،اگر می خواهد که خوشبخت شود،بايد ياد بگيرد که چه طور تنها زندگی کند!!!تنها می فهمی؟بد ون شما که دوستتان دارم و دوستم داريد....بايد بدون شما اين راه را طی کنم...شايد که راه دور جلجتا!حتی قونيه و ديگر جا ها...
من می دانم که با گذشتن يکی دو روز و نو شدن سال،چيز خاصی تغيير نمی کند ،اما به خودم گفتم حالا که سال کهنه می رود،حرفی، درد دلی،سطری،شکايتی اگر داری، بنويس، قسمت کن با ديگرانی که می شناسی و نمی شناسی شان...شايد اگر چشم به راه معجزه بودم،آرزو می کردم که می توانستم بدون شما زندگی کنم.شما که هستيد و يا هنوز نيامده ايد.نه اين که شما خوب نباشيد،نه!
اما تمام چيز های سخت،دود می شوند و به هوا می روند!!!!!(مارکس!)،شما و من هم همين طور!عشق و دوست داشتن هم همين طور...اصلا خود دنيا هم همين طور...اما من عادت می کنم.به بودن در کنار شما عادت می کنم!اين عادت کردن ها کار دستمان می دهد!نمی توانم دل بکنم!نمی توانم!نمی توانم!می فهمی؟؟؟اين که ديگر بحث مولانا و حافظ و مسيح نيست...اين منم که روی صليب دنيا چهار ميخ شده ام و شعر هايی می گويم که مجوز انتشار نمی گيرند...
بهار سال هاست که جز زيبايی زمين،چيزی برای من به همراه نداشته...اما برای شما،همه ی کسانی که بهار را دوست داريد،آرزوی سالی پر از شادی می کنم.برای خودم اما،آروزی کار و کار و کار!ترجمه و ترجمه و ترجمه!شعر گفتن و شعر گفتن و شعر گفتن،عاشق نشدن و عاشق نشدن و عاشق نشدن!و آزادی و آزادی و آزادی می کنم!
برای وطن هم که اين قدر واژه ی بی مفهومی است،نسخه نمی پيچم!برای ملتش هم همين طور!فقط آرزو می کنم،که بی تفاوت و فراموشکار نباشيم.شايد ما نتوانيم انسان های بزرگی باشيم،اما حواسمان باشد که انسان های بزرگی را که حماسه خلق می کنند را له نکنيم...
احتمالا اين آخرين مطلب سال 86 من برای اين وبلاگ خواهد بود...
پس تا يک سال بعد،با تشکر از حوصله ی شما،بدرود....
