Wednesday، May 21، 2008




جای انگشت های کسی که می توانست يوسف باشد،
روی کاسه ی زانو هايم می سوخت
خط انداخته بود،
تير می کشيد.

بوسيدم
رد لب بر هر کجا را
يک بار،
دو بار،
صد بار...

آآآه ...
من آمده ام عزيزم.

هر لب زليخا نمی شود،
اما هر پيرهن پاره ای هم که يوسف نيست!!!

يلدای 1386