با سلام.اين نقد در آخرين شماره ی ِ نشريه اينترنتی فروغ به چاپ رسيده است.برای ِ دوستانی که با فروغ آشنايی ندارند،اين متن را در وبلاگم منتشر کردم.
برای ِ رفتن به سايت فروغ اينجا را کليک کنيد.
با تشکر.
محمد فلاح نيا
نرسيدن به طرح توهمي از شعر*
نگاهي به مجموعهي «تصوير مرد در آب»
شهاب مباشري
پيش از هر چيز بايد تبريک گفت برداشتن اين گام نخست در نشر اثر را به شاعر که در اين زمانهي سخت تمام هم و غم آدم را معطوفِ خود ميکند، چندان که وا ميماني از کيفيت اجرا، جوري که حروفچيني نامطلوب باعث ميشود آثار بد خوانده شوند يا طرح روي جلد که دو امضاي متفاوت مدعي آمادهسازياش هستند! به هر حال، با همهي کاستيهاي صوري، گرامي داشتن اتفاق انتشار اين اثر يک امر لازم است، اما اين موقعيت سبب نميشود تا به چيستي کار نپردازي و به چوب نقد ننوازياش. و اصلا چه عيبي دارد که کارهاي اولي از اين دست، صرفا کارکردشان براي از دروازه گذشتن باشد و بس؟ خوب است که بيدرنگ بعد از ورود به وادي و بهره جستن از نفس تجربهشان، پشت سر بنهي و به فراموشي بسپريشان.
با خود ميگوييد چه پيش در آمد تبريکگويانهي مغرضانهيي، نه؟ واقعيت اين است که وراي آشنايي و دوستيها و ارج نهادن اتفاق چاپ کتاب، در مواجهه با شعر و شعريت متن و شاعرانهگي کار توليدکنندهي اثر بايد تعارف و بار هندوانه زير بغل گذاشتن را کنار نهاد. پس اگر تندي و بيرحمي در نگاه به کارها دارم، غرضي در کار نيست و تنها هدف نقدي بيشائبه است.
خوب، اگر بخواهم وارد بحث جدي نقد اثر بشوم، اولين چيزي که لازم است از آن خرده بگيرم، «تقطيع» نادرست در آثار، بيشترشان، است. آخر، کارکرد تقطيع در شعر معاصر بيوزن مگر نه کمک به خوانده شدن صحيح و اعمال تأکيد بر محلهاي کليدي اثر است؟ آنچه به جاي تقطيع در آثار محمد فلاحنيا ديده ميشود، چيزي بيش از يک چينش عمودي کلمات و عبارات نيست. اگر خواننده بخواهد با توحه به کارکرد تقطيع اين سطر به سطر نويسيها را دنبال کند، نتيجهي اثر مشتي کلمه و عبارت بي حس و حال در پي هم از آب در ميآيد. براي نمونه اين خطوط از «آخرين سرودهي عيسا» را بخوانيد:
خسته از تلفظ و تکرار
غليظ خون و
چرکآب و
مرض
صليب زندهگيام را
تا جلجتاي دور
بر دوش ميکشم.
اينها
قوافي کورهراههاي دور غزل
و يا قصيده و
هيچ قطعه نيستند ... (ص 27)
در کارهاي شاعر موضوع ديگري که به چشم ميآيد، وامگيري از نشانههاي کهن، مثلا ماجرا و شخصيت مسيح و اطرافياناش و همينطور داستان آدم و حوا و فرزندانشان، است. اين خاصيت بيش از آن که کارکرد مؤثري در پيکرهي آثار داشته باشد، نشانگر حس و حال تجربي صاحب اثر است. اين نشانهها معرف يک انديشهي پرورده نيستند. به نظر ميرسد تنها تلاش محمد فلاحنيا اين بوده تا اين تعابير را به هر نحوي که شده در کارهاي خود وارد کند و ناچار براي آنها محمل جور کرده است. همين شده که در شعرهاي اين مجموعه به کرّات ترکيبهاي کيشهيي و دستماليشده و جانيفتاده ديده ميشود. در اين بين گاه حتا شاعر به طور ناخودآگاه، و خوشبينانه بگوييم به صورت تواردي، ترکيبهاي آشنايي را از گفتار و نوشتار ديگران در سطور کارهاي خود آورده است. باز بياييد به خود نوشتههاي اين کتاب مراجعه کنيم:
در خواب من
هر شب
تصوير زني
بالا
بلند
قامت
سپيد
پوشيده
عريان ميشود ... (ص 13، ابتداي شعر «زن ...»)
جدا از اين که ميخواهم با اين شاهد اخير يادآور ترکيب و تعبير عريان شدن «زني بالا بلند قامت سپيد پوشيده» بشوم، مراقب هم هستيد که تقطيع ناجور چه به سر نحوهي خوانده شدن اثر ميآورد؟ يا ديگر نمونهها از تعابير و ترکيبهاي ياد شده: غروب عصر جمعهي پاييز / جاي پاي خالي دريا / هيبت سروهاي آزادي / قلعههاي شوم کلاغهاي زمان / اسطورهي بزرگ آزادي (صص 17 تا 20). اينها همه از شعر «غروب عصر جمعهي پاييز بود انگار ...» برگرفته شدهاند. به کارگيري تتابع اضافات بي فراهم آوردن طنين و لحن زباني مناسب آن يادآور چه چيزي جز تلاشي خامدستانه براي بهره جستن از شگرد موفق کارهاي شاملوست؟ بماند که ترکيبها و احوالات محتوايي هر دم سر به کوي يکي از شعرا و ادباي معاصر ميزند.
باز هم:
تمامي مادرها مريم نميشوند
گاهي به جاي مسيح
اسطورههاي پا به عرصهي هستي ميگذارند
که دستشان حتا
به طرح توهمي از حقيقت هم نميرسد
بيهوده مران
دن کيشوت من
راهها به مقصد نميرسند ... (ص30)
اين چند خط از شعر Pieta برداشته شدهاند و به عينه شاهدي براي ادعاي چند سطر بالاتر من هستند. تازه، درست در صفحهي مقابل همين شعر، کار «فرقي نميکند ...» را که بخوانيد، با اين خطوط روبهرو ميشويد:
فرقي نميکند به کدام سو ميروي
به اين سوي بي سو
يا آن سوي بي جهت
در هر هشت جهت
تلاشات بيهوده است
شواليهها به مقصد نميرسند
دن کيشوت من
اسطورهي اصيل آدمي ... (ص 31)
انگار بدجوري کفگير شاعر به ته ديگ خورده است که در دو صفحهي متوالي ناشيانه از «به مقصد نرسيدن راه ها» و «بيهودهگي راندن و رفتن» حرف زده و دست به دامن «شواليهها و اسطورهها» و «دن کيشوت»اش شده است! محمد فلاحنياي عزيز! اشتباه نکن! اين کار نشاندهندهي توانايي تو در بيان يک مفهوم در دو شکل زباني و دو صورت متفاوت که نتيجهاش بشود دو شعر مستقل، اصلا و ابدا نيست.
در همين راستا، صفحه به صفحه را که ورق بزني، مدام و جا به جا با کلمات «خون»، «سرخ» و «سيب» و گاهي هم «انار» مواجه ميشوي. گويي شاعر با خود دامني از اين کلمات داشته و آنها را چون دانه بر زمين شخمخوردهي کتاباش افشانده. راستي، عمدهي اتفاقهاي فاعلانهي بيشتر شعرها از جنس «خواندن و سرودن و موييدن» است. شايد بگوييد اين تکرارها باعث ميشود تا روحيهيي مشخص و يکدست بر کليت کارها حاکم شود، اما اين طور نيست. حسي که از اين کار به خواننده منتقل ميشود افراط شاعر در دستمالي کردن اين واژهها و حتا کم آوردن او در برخورداري از زباني با دايرهي واژهگاني و مفهومي وسيع است.
همهي اين نمونهها و بحثي که پيش از آنها ارائه شد، ما را به اين سمت و سو سوق ميدهند تا شاعر را در مرحلهي تجربهي تأثيرپذيري از شعر شاعراني که خوانده و او را به سر شوق آورده بدانيم، بي آن که نشاني از تلاشي اصولي براي ايجاد شاخصههاي زباني و محتوايي ويژهي خودش ببينيم. اين دو نمونه را هم ببينيد:
ميخواستم قناري کوچکي،
در کبوترخانهي دستهاي آجريات باشم.
اما سکوت،
سکوت تو فرمان نميدهد،
وقتي که چند هزار کاکلي جلد،
در خطوط نازک انگشتانات
با پر
و ساقههاي نازک گندم
آشيانه ميسازند ... (ص 21، تمام شعر «عاشقانهيي کوتاه براي ه. سپيد»)
و يا:
سپيدار،
دار ميشوم
و زير خط دار،
آوار ميشوم ... (ص 43، آغاز شعر «سپيدار ميشوم»)
جدا از استفادهي نابهجا از علائم نگارشي و تقطيع نامناسب، چنين بازي زبانييي پيشتر در کار ديگر شعرا ديده شده است و از اين رو امتيازي براي زيبايي بيان در اين خطوط نميتوان براي محمد فلاحنيا قائل شد.
باز هم ميشود اين پنبه را زد، مثلا از کم و کيف نامگذاري اشعار به شکلي بيمسما، دستور زبان و فنون نگارش و چيزهاي ديگر حرف زد، اما بس است. اينجا بد نيست بگويم که در کار محمد فلاحنيا نبايد بيانصافانه هيچ جاي اميدي نديد. کارهاي او نشاندهندهي ذهني جستوجوگر و با ذوق است که ايدهها و انديشههاي خوبي در مخيلهاش شکل ميگيرد. مشکل اينجاست که او نتوانسته اين ذهنيات را تا مرحلهي طرح اوليهيي براي نوشتار و شعر جلوتر پيش ببرد. در کارهاي او به خاطر تعجيلي که در تنظيم آثار ديده ميشود و به خوبي مشهود است (بد نيست به تاريخ سروده شدن شعرهاي برگزيده براي اين مجموعه توجه کنيد)، گاه به گاه تکبندهاي خوب، اما رهاشدهيي ديده ميشود، مثلا:
فاصلهي بين ما
ثانيهيي بيش تر نبود
تو خواب عشق ميديدي
در اهواز
و من،
خواب مرگ
در غروبهاي سربي شيراز ... (ص 32، آغاز شعر «آخرين پرينامه»)
حيف که بعد از اين شروع خوب، و فارغ از سطربندي نامناسب، دو باره با ريخت و پاش خون، سيب و انار روبهرو ميشوي و بعد در نهايت بيانسجامي آن «ثانيه»ي تعيينکنندهي همزمان خواب ديدن يک باره ميشود «چند ثانيه» و «ثانيهها».
اين تکه از «چند عاشقانهي کوتاه» هم خوب است:
به قدر شانههايت مچاله ميشوم
تا در تمام رختخوابهاي جهان
با تو جا بگيرم
در اتوبوس ... (ص 44)
همين! و آرزوي موفقيت و بهبود در کارهاي بعدتر محمد فلاحنيا!
* عنوان اين نوشته از يكي از سطرهاي شعري از محمد فلاحنيا برگرفته شده كه اتفاقا در نقد اينجانب بازخواني شده است: «به طرح توهمي از حقيقت هم نميرسد».

0 نظرات:
ارسال يک نظر