شايد افلاطون حق داشت که شاعران رو به آرمان شهر ِ خودش راه نمي داد...من شاعرم و امروز فکر مي کنم که چه کاري براي ِ مردم ِ کشورم،براي ِ خودم و براي ِ فردا از دستم بر مياد...؟
من همين شعر رو داشتم که نمي دونم شعره،شعاره،چيه...اما حرف ِ دلمه و بهش ايمان دارم...اين رو با شما قسمت مي کنم تا روزي که بتونيم آزادي رو با هم قسمت کنيم و به قول ِ برتولت برشت،"به عشق ورزي ِ به آزادي نيز نيازي نباشد"...
محمد فلاح نيا
1/4/88
وقدح مي جوشد...
چه کسي گفت به آواز ِ بلند:
که تو انسان به خودت سخت نگير،
زندگي مي گذرد؟
چه کسي گفت:
که آواز ِ چکاوک پوچ است
به صداي ِ پر ِ مرغان ِ زمان گوش نکن؟
و کدامين دل ِ بي درد
به عصيان آمد
و خوني که چکيد از سر ِ انگشت ِ وطن
به تمسخر نگريست؟
چه کسي گفت
قدح را که پر از خون ِ جگر مي جوشد،
عاقبت مي شکند
و رها مي شود از غصه و غم هاي ِ زمين؟
و فراموشش شد:
که قدح حاصل ِعمريست پر از درد و جنون
و چو ققنوس اگر مي شکند،
با طلوعي ديگر
مي دمد از بغلِ خاک برون...
و به ما مي گويد:
ننشينيد کنون
همگي موج شويد
و چو خورشيد به فرياد آييد:
به خدا رنگ ِ سياهي بد نيست...
و بد آنست که ما
پاي بر روي ِ حقيقت بنهيم
و بگوييم که مردم همگي آزادند
و جهان يکسره نور است و سرور...
و بد از بد تر هم،
همه اين است که ما
بنشانيم به لب مهر ِ سکوت،
با فريب ِ خودمان،
به خداوند بگوييم:
که اي پاک ِ بزگ،
مصلحت نيست که از درد سخن ها گوييم...
بگذاريد همه مردم ِ شهر،
به خور و خواب بپردازند و
فکر ِ آزادي ِ انسان نکنند.
***
به همه آن هايي که دروغين به خوشي غرقه شدند،
از ته ِ جان و دلم مي گويم:
که قدح مي جوشد...
و اگر مي شکند،
در دل ِ کودک ِ فردا ،آري
مي دمد صبح دمي...
و به خوني که در آن مي جوشد،
مي شود مظهر ِ آزادي ِ ما
مي شود خورشيدي
و برون مي کند از قلب ِ همه
فکر ِ راحت خوري و خوش خوابي
و خيالات ِ عبث...
و در آن روز که دل ها همه از خواب برون مي آيند،
پي ِ آواز ِ چکاوک ها،
پي ِ آزادي ِ خود مي گردند...
و در آن روز ِ عزيز،
فصل ِ برداشت از آن محصولي است
که دل و ديده ي ما
در زمين مي کارد
و به جان مي دهد آب.
به اميد ِ آن روز،
همچو موجي به جلو،
مي خروشيم و ما مي مانيم
همچنان مي خوانيم.
محمد فلاح نيا

0 نظرات:
ارسال يک نظر