ن
من علاقه ای به سينمای ِ تارکوفسکی ندارم.پيش تر ها فقط آينه و کودکی ايوان را ديده بودم. دوست ِخوبم مهدی حسينی در اين يکی دو ماه ِ گذشته،ديگرِ آثار ِ تارکوفسکی را هم به من معرفی کرد.زير نويس ِ فيلم ِ استاکر کار خود ِ مهدی بود. از بين ِ آثاری که از تارکوفسکی ديده ام،کودکی ايوان را بيش تر دوست داشتم.نوستالگيا را هنوز نديده ام.مهدی می گويد حتما نوستالگيا را ببين ...
مهدی و دوستش پويا تصميم داشتند در روزنامه ی ِ افسانه،ويژه نامه ای برای ِ تارکوفسکی تهيه و چاپ کنند.من هم از سر ِ رفاقت با اين قافله همراه شدم.متن ِ زير ،آخرين نامه ی ِ تارکوفسکی است که برای ِ پدرش می نويسد. اين نامه را مشترکا من و مهدی با هم ترجمه کرديم و يک شنبه 8 دی ماه ِ 1387 در روزنامه ی ِ افسانه به همراه ِ مطالب ِ ديگری از مهدی و پويا چاپ شد.
(ويرايش ِ متنی که در روزنامه چاپ شد با متنی که در اين وبلاگ است ،تفاوت های ِ جزئی دارد.)
محمد فلاح نيا
من علاقه ای به سينمای ِ تارکوفسکی ندارم.پيش تر ها فقط آينه و کودکی ايوان را ديده بودم. دوست ِخوبم مهدی حسينی در اين يکی دو ماه ِ گذشته،ديگرِ آثار ِ تارکوفسکی را هم به من معرفی کرد.زير نويس ِ فيلم ِ استاکر کار خود ِ مهدی بود. از بين ِ آثاری که از تارکوفسکی ديده ام،کودکی ايوان را بيش تر دوست داشتم.نوستالگيا را هنوز نديده ام.مهدی می گويد حتما نوستالگيا را ببين ...
مهدی و دوستش پويا تصميم داشتند در روزنامه ی ِ افسانه،ويژه نامه ای برای ِ تارکوفسکی تهيه و چاپ کنند.من هم از سر ِ رفاقت با اين قافله همراه شدم.متن ِ زير ،آخرين نامه ی ِ تارکوفسکی است که برای ِ پدرش می نويسد. اين نامه را مشترکا من و مهدی با هم ترجمه کرديم و يک شنبه 8 دی ماه ِ 1387 در روزنامه ی ِ افسانه به همراه ِ مطالب ِ ديگری از مهدی و پويا چاپ شد.
(ويرايش ِ متنی که در روزنامه چاپ شد با متنی که در اين وبلاگ است ،تفاوت های ِ جزئی دارد.)
محمد فلاح نيا
"آخرين نامه ی ِ آندری تارکوفسکی به پدرش"
پدر ِ عزيزم
من واقعا از شنيدن اين که تو فکر می کنی من تبعيد را خودم انتخاب کرده ام،ناراحت شدم.با اين حال حقيقت اين است که من برای ِ ترک ِ کشورم آماده شده ام. برايم آسان نيست اين شرايط دشواری را که در آن قرار دارم، توصيف کنم.شرايط ِ زجر آوری که محصولِ الطاف ِ مسئولين ِ "گوسکينو" و به ويژه رئيس ِ آن "يِر ماش" در طی ِ ساليان ِ دراز است.
شايد شما به درستی آگاه نباشيد،اما در طی ِ 20 سالی که در سينمای ِ شوروی فعاليت داشتم،17 سال ِ آن را بيکار بودم.در تمام ِ اين مدت آن ها فقط مرا زجر می دادند.آخرين تلاششان هم دسيسه ای بود که توسط ِ "بوندارچوک" که از اعضای ِ هيات داوران ِ جشنواره ی ِکن بود،به اجرا گذاشتند.او تمام ِ تلاشش را کرد تا اعضای ِ ديگر ِ هيات داوران را اغوا کند.هر کاری که از دستش بر می آمد انجام داد تا "نوستالگيا"در کن جايزه ای نگيرد.هر چند که تلاش هايش بيهوده بود و فيلم ِ من برنده ی ِسه جايزه شد.
اين فيلم عالی ترين درجات ِ ميهن پرستی و بسياری ديگر از افکار ِ مرا بيان می کند که فکر می کنم شما من را به خاطر ِ آن به سختی سرزنش خواهيد کرد.از "يِرماش"بخواهيد که فيلم را ببيند . بعد از آن همه چيز دست گيرتان خواهد شد و آنگاه به من حق خواهيد داد.
تلاش ِ حکومت برای ِ پايمال کردن ِ زحمات ِ من، به و ضوح نيت ِ آن ها را برای ِ خلاص شدن از شر ِ من و نجات يافتن از دست ِ من و هنری که به آن احتياج ندارند را آشکار می کند.
هنگامی که تقريبا هيچ کدام از همقطاران ِ ماياکوفسکی در جشنی که به افتخار ِ بيست سال فعاليت ِ ادبی ِ او برگزار شده بود،شرکت نکردند،او اين اتفاق را به عنوان ِ بی رحمانه ترين و نا عادلانه ترين ضربه ی ِ زندگی اش تلقی کرد.بسياری از منتقدان بر اين باورند که اين مساله بزرگ ترين دليل ِخودکشی ِ ماياکوفسکی بود.
برای ِ تولد ِ 50 سالگی ِ من ،نه تنها هيچ جشنی برگزار نشد،بلکه حتی يک آگهی و پيام ِ تبريک نيز در مجلات ِداخلی ِ فيلم منتشر نشد.در حالی که اين کاری است که هميشه برای ِ تمام ِ اعضای ِ اتحاديه ِ سينماگران انجام می دهند.
در هر صورت،هيچ کدام از اين ها اهميتی ندارد و ده ها دليل ِ ديگر هم وجود دارد که برای ِ من اصلا مهم نيست. مسلما شما ازخيلی از مسائل بی خبريد.
با اين همه من به هيچ وجه قصد ندارم برای ِ مدت ِ زيادی از وطن دور باشم. در خواستم را برای ِ صدور ِ گذرنامه برای ِ خودم ،لاريسا،آندريوشکا و مادر بزرگشان ، به مسئولين ارائه داده ام.قصدم اين است که سه سال با آن ها در خارج از کشور زندگی کنم تا اهدافم را محقق کنم و رويای ِ شيرينم را به حقيقت تبديل کنم. رويايم که چيزی نيست جز روی ِ صحنه بردن ِ "اپرای ِ بوريس گودنوف" در "کاور گاردنر " ِ لندن و به فيلم در آوردن ِ هملت.
من درخواستم را برای "گوسکينو" ارسال کرده ام.اما تا امروز هيچ پاسخی دريافت نکرده ام.يقينا دولت اجازه ی ِ اين کارها ، همچنين اجازه یِ بازگشت ِ "آندريوشکا" و مادر بزرگش، که حدود ِ يک سال و نيم است آن ها را نديده ام،را به من خواهد داد.شک ندارم که دولت بيش از اين بر رفتارِ غير ِ انسانی و بی رحمانه ی ِ خود پافشاری نخواهد کرد.
قدرت ِ آن ها بسيار بيش از حد ِ توصيف است.با موقعيتی که من اکنون دارم،می توانم هر کسی را برای ِ رسيدن به حق ِ طبيعی ام ، تحت ِ فشار بگذارم.البته می دانم که اين کمی خنده دار به نظر می رسد.
من چاره ی ِ ديگری ندارم.هرگز به خودم اجازه نخواهم داد که تا اين حد تحقير شوم.نامه ی ِمن بيش تر يک درخواست است و نه يک دستور.
احساسات ِ ميهن پرستانه ی ِ من کاملا آشکارند."نوستالگيا" را ببينيد(البته اگر آن را در شوری به شما نشان بدهند!)،و آنگاه شما با احساسات ِ من درباره ی ِ کشورم،همسو خواهيد شد.
شک ندارم که همه چيز به خوبی پايان می يابد.من کارم را در اين جا به انجام خواهم رساند و خيلی زود با "آنا سميو نووا" و "آندری" و "لارا" برای ِ در آغوش کشيدن ِشما و تمام ِ عزيزانمان به مسکو باز خواهيم گشت ،حتی اگر در مسکو مجبور شوم که دست از فعاليت بردارم(که شکی در آن نيست).البته اين مساله ی ِ جديدی برای ِ نيست.
من مطمئنم که دولت، فروتنی و درخواست های ِ طبيعی ِ من را ناديده نخواهد گرفت. بد ترين حالت اين است که شايعات ِ بدی را در مورد ِ من رواج خواهند داد.خدا نکند اين طور شود.اين چيزی است که من از آن دوری می کنم.مطمئن هستم که شما هم اين را می فهميد.
من يک مخالف نيستم،من تنها يک هنر مندم که خودش را وقف ِ افزودن بر افتخارات ِ گنجينه ی ِ سينمای ِ شوروی کرده است.(در فيلم ِ "سو ويِتسکی" حتی يک منتقد ِ بی استعداد ِ دولتی هم ،مرا يک "کارگردان ِ بزرگ" معرفی می کند.)من بيش از هر زمان ِ ديگر، پول به کشورم وارد کرده ام. و به همين علت، نمی توانم رفتار ِ ناعادلانه و غير ِ انسانی ای را که بر من روا می دارند،درک کنم.من يک هنر مند ِ روس هستم و باقی خواهم ماند .مهم نيست که اين جانی ها در موردم چه می گويند. جانی هايی که مرا مجبور به جلای ِ وطن کردند.
با بوسه های ِ فراوان و آرزوی ِ سلامتی و صبوری برای ِ شما
با اميد ِ ديدار ِ هرچه زود تر،
پسر ِ شما-پسر ِ غمگين و زجرديده ی ِ شما :
آندری تارکوفسکی
Rome 16/09/83
پدر ِ عزيزم
من واقعا از شنيدن اين که تو فکر می کنی من تبعيد را خودم انتخاب کرده ام،ناراحت شدم.با اين حال حقيقت اين است که من برای ِ ترک ِ کشورم آماده شده ام. برايم آسان نيست اين شرايط دشواری را که در آن قرار دارم، توصيف کنم.شرايط ِ زجر آوری که محصولِ الطاف ِ مسئولين ِ "گوسکينو" و به ويژه رئيس ِ آن "يِر ماش" در طی ِ ساليان ِ دراز است.
شايد شما به درستی آگاه نباشيد،اما در طی ِ 20 سالی که در سينمای ِ شوروی فعاليت داشتم،17 سال ِ آن را بيکار بودم.در تمام ِ اين مدت آن ها فقط مرا زجر می دادند.آخرين تلاششان هم دسيسه ای بود که توسط ِ "بوندارچوک" که از اعضای ِ هيات داوران ِ جشنواره ی ِکن بود،به اجرا گذاشتند.او تمام ِ تلاشش را کرد تا اعضای ِ ديگر ِ هيات داوران را اغوا کند.هر کاری که از دستش بر می آمد انجام داد تا "نوستالگيا"در کن جايزه ای نگيرد.هر چند که تلاش هايش بيهوده بود و فيلم ِ من برنده ی ِسه جايزه شد.
اين فيلم عالی ترين درجات ِ ميهن پرستی و بسياری ديگر از افکار ِ مرا بيان می کند که فکر می کنم شما من را به خاطر ِ آن به سختی سرزنش خواهيد کرد.از "يِرماش"بخواهيد که فيلم را ببيند . بعد از آن همه چيز دست گيرتان خواهد شد و آنگاه به من حق خواهيد داد.
تلاش ِ حکومت برای ِ پايمال کردن ِ زحمات ِ من، به و ضوح نيت ِ آن ها را برای ِ خلاص شدن از شر ِ من و نجات يافتن از دست ِ من و هنری که به آن احتياج ندارند را آشکار می کند.
هنگامی که تقريبا هيچ کدام از همقطاران ِ ماياکوفسکی در جشنی که به افتخار ِ بيست سال فعاليت ِ ادبی ِ او برگزار شده بود،شرکت نکردند،او اين اتفاق را به عنوان ِ بی رحمانه ترين و نا عادلانه ترين ضربه ی ِ زندگی اش تلقی کرد.بسياری از منتقدان بر اين باورند که اين مساله بزرگ ترين دليل ِخودکشی ِ ماياکوفسکی بود.
برای ِ تولد ِ 50 سالگی ِ من ،نه تنها هيچ جشنی برگزار نشد،بلکه حتی يک آگهی و پيام ِ تبريک نيز در مجلات ِداخلی ِ فيلم منتشر نشد.در حالی که اين کاری است که هميشه برای ِ تمام ِ اعضای ِ اتحاديه ِ سينماگران انجام می دهند.
در هر صورت،هيچ کدام از اين ها اهميتی ندارد و ده ها دليل ِ ديگر هم وجود دارد که برای ِ من اصلا مهم نيست. مسلما شما ازخيلی از مسائل بی خبريد.
با اين همه من به هيچ وجه قصد ندارم برای ِ مدت ِ زيادی از وطن دور باشم. در خواستم را برای ِ صدور ِ گذرنامه برای ِ خودم ،لاريسا،آندريوشکا و مادر بزرگشان ، به مسئولين ارائه داده ام.قصدم اين است که سه سال با آن ها در خارج از کشور زندگی کنم تا اهدافم را محقق کنم و رويای ِ شيرينم را به حقيقت تبديل کنم. رويايم که چيزی نيست جز روی ِ صحنه بردن ِ "اپرای ِ بوريس گودنوف" در "کاور گاردنر " ِ لندن و به فيلم در آوردن ِ هملت.
من درخواستم را برای "گوسکينو" ارسال کرده ام.اما تا امروز هيچ پاسخی دريافت نکرده ام.يقينا دولت اجازه ی ِ اين کارها ، همچنين اجازه یِ بازگشت ِ "آندريوشکا" و مادر بزرگش، که حدود ِ يک سال و نيم است آن ها را نديده ام،را به من خواهد داد.شک ندارم که دولت بيش از اين بر رفتارِ غير ِ انسانی و بی رحمانه ی ِ خود پافشاری نخواهد کرد.
قدرت ِ آن ها بسيار بيش از حد ِ توصيف است.با موقعيتی که من اکنون دارم،می توانم هر کسی را برای ِ رسيدن به حق ِ طبيعی ام ، تحت ِ فشار بگذارم.البته می دانم که اين کمی خنده دار به نظر می رسد.
من چاره ی ِ ديگری ندارم.هرگز به خودم اجازه نخواهم داد که تا اين حد تحقير شوم.نامه ی ِمن بيش تر يک درخواست است و نه يک دستور.
احساسات ِ ميهن پرستانه ی ِ من کاملا آشکارند."نوستالگيا" را ببينيد(البته اگر آن را در شوری به شما نشان بدهند!)،و آنگاه شما با احساسات ِ من درباره ی ِ کشورم،همسو خواهيد شد.
شک ندارم که همه چيز به خوبی پايان می يابد.من کارم را در اين جا به انجام خواهم رساند و خيلی زود با "آنا سميو نووا" و "آندری" و "لارا" برای ِ در آغوش کشيدن ِشما و تمام ِ عزيزانمان به مسکو باز خواهيم گشت ،حتی اگر در مسکو مجبور شوم که دست از فعاليت بردارم(که شکی در آن نيست).البته اين مساله ی ِ جديدی برای ِ نيست.
من مطمئنم که دولت، فروتنی و درخواست های ِ طبيعی ِ من را ناديده نخواهد گرفت. بد ترين حالت اين است که شايعات ِ بدی را در مورد ِ من رواج خواهند داد.خدا نکند اين طور شود.اين چيزی است که من از آن دوری می کنم.مطمئن هستم که شما هم اين را می فهميد.
من يک مخالف نيستم،من تنها يک هنر مندم که خودش را وقف ِ افزودن بر افتخارات ِ گنجينه ی ِ سينمای ِ شوروی کرده است.(در فيلم ِ "سو ويِتسکی" حتی يک منتقد ِ بی استعداد ِ دولتی هم ،مرا يک "کارگردان ِ بزرگ" معرفی می کند.)من بيش از هر زمان ِ ديگر، پول به کشورم وارد کرده ام. و به همين علت، نمی توانم رفتار ِ ناعادلانه و غير ِ انسانی ای را که بر من روا می دارند،درک کنم.من يک هنر مند ِ روس هستم و باقی خواهم ماند .مهم نيست که اين جانی ها در موردم چه می گويند. جانی هايی که مرا مجبور به جلای ِ وطن کردند.
با بوسه های ِ فراوان و آرزوی ِ سلامتی و صبوری برای ِ شما
با اميد ِ ديدار ِ هرچه زود تر،
پسر ِ شما-پسر ِ غمگين و زجرديده ی ِ شما :
آندری تارکوفسکی
Rome 16/09/83


