Friday، July 24، 2009

به پيشنهاد ِدوست ِعزيزم" کاوه قاسمی" تصميم گرفتم ترجمه ی ِمتون ِ"حقوق ِ بشر" را امتحان کنم.شايد در آينده کسی يا کسانی را به کار آيد.ترجمه ی ِ متون ِ تخصصی،وقت و انرژی ِ بسياری می طلبد.اميد وارم بتوانم تا آخر راه را بپيمايم.کتابی که اقدام به ترجمه ی ِآن کرده ام يک کتاب ِ آموزشی است به نام ِ "ای.بی .سی :آموز ش ِ حقوق ِ بشر" که برای ِ نزديک تر شدن با زبان ِ فارسی، من نامِ آن را به "الفبای ِ حقوق ِ بشر" تغيير داده ام.ترجمه ی ِ مقدمه ی ِ اين کتاب را درست در همين ساعت يعنی 3:40 دقيقه ی ِ صبح ِ روز ِ سوم ِ مرداد ماه به پايان بردم.اين ترجمه به پاس ِ بسياری محبت ها و خوبی ها،به کاوه نازنين تقديم می کنم.

محمد فلاح نيا

3/5/1388

پيش گفتار:

"الفبای ِحقوق ِ بشر" ، آموزش های ِکاربردی برای ِ مدارس ِ ابتدايی و راهنمايی است که در مورد ِ ما،به عنوان ِ نوع ِ بشر بحث می کند.اين کتاب پيرامون ِ فرايند های ِ آموزش و ياد گيری ِ مفهوم ِ بنيادی ِ "مقام و ارزشِ انسانی ِ بشر" که اساسِ "آزادی،عدالت و صلح در جهان است(سند ِ جهانی ِ حقوقِ بشر) و در مورد ِ حقوقی که به ما تعلق دارند، سخن می گويد.

اين مباحث صرفا گفتار هايی برای ِ کلاس های درس نيستند بلکه درس هايی برای ِ زندگی اند که با زندگی و تجربيات ِ روزانه ی ِ ما در ارتباطند.از اين منظر،آموزش ِ حقوق ِ بشر،تنها در مورد ِ تعليم و آموختن ِ حقوق ِ بشر نيست،بلکه خود جزئی از آن است : قوانين ِ بنيادين ِ آن افراد را توانمند می سازد که از حقوق ِ خود و ديگران دفاع کنند.اين توانمند سازی سرمايه ی ِ عظيمی برای ِ آينده است و منجر به دست يابی به جامعه ای خواهد شد که حد اقل در آن، همه ی ِحقوق ِ انسانی ِ همه ی ِ افراد ارزشمند و محترم است.

اين کتابچه،حاصلِ يک دهه همکاری ِ من با سازمان ِ ملل برای ِ آموزش ِ حقوق ِ بشر است(2004-1995)اين دوران با همکاری دولت ها،سازمان های ِ بين المللی،سازمان های ِ غير ِ دولتی،اتحاديه های ِ حرفه ای ، فعالان ِ جامعه ِ مدنی و گروه هايی که به ويژه گستر ش ِمشارکت وتمرکز ِ تلاش ها بر آموزش ِ حقوق ِ بشر را تقويت می کردند،همراه بود.اين همراهی به ما نشان داد که با يک چهارچوب ِ جهانی ِ همه گير،می توانيم در کنار هم فعاليت کنيم و دستيابی به حقوق ِ بشر ،مسوليت ِعمومی ِ همه ی ِماست و بستگی به سهمی دارد که هرکدام از ِما برای ِ تحقق ِ آن بر دوش می کشيم. اميد وارم که اين کتابچه و ساير ِ آثاری که بر اين اساس هستند،افراد ِ بسياری که به عنوان ِ معلم و دانش آموز در سراسر ِ جهان فعاليت می کنند را به عاملان ِ مثبت ِ تغيير تبديل کند.

من بايد از افراد و نهاد هايی که که در تهيه ی ِ اين کتابچه من را ياری نموده اند،تشکرِ فراوان به عمل آورم .به ويژه تشکر می کنم از "رالف پِت من" که نسخه ی ِاول ِ اين اثر را منتشر کرد ،"نانسی فلاورز" که باز بينی و به روز رسانی ِ آن نسخه را انجام داد، "مارگارت براون" ،"فليسا تيبيتس" و "سازمان ِيونسکو"به خاطر ِ ارتقای ِ کيفيت ِ آموزش که منجر به مطرح شدن ِ نکات و پيشنهادات سودمند برای ِبهبود ِ فعاليت ها شد.

امضا:

Sergio Vieira de Mello

نماينده ی ِعالی ِ سازمان ِ ملل درحقوق ِ بشر

Thursday، July 23، 2009

دوست ِ ناشناسی در پست ِ قبلی کامت گذاشته و شاعر ِ شعری را که در کافه ديده بودم،معرفی کرده است.از اين دوست ِ ناشناس تشکر می کنم.شاعر "عباس ِ صفاری " است.نام ِ او را در گوگل سرچ کردم و وبسايت ِ اين شاعر را پيدا کردم.برای ِ اين که نسخه ی ِ کامل ِ شعرِ "تو کور خواندی زرنگ" را بخوانيد و همچنين با ديگر آثار ِ اين شاعر آشنا شويد، اين جا را کليک کنيد.

Monday، July 20، 2009

يک شنبه 28 تير ماه ِ1388 خيابان ِ انقلاب ِ تهران را زير ِ پا گذاشتم تا شايد ناشری برای ِ کتابِ دومم که ترجمه و تاليف ِ زندگی نامه ی ِ "آرتور رمبو" است پيدا کنم. اما هر چه گشتم،کم تر يافتم.

خسته از آفتاب ِ تند ِ ظهر ِ تابستان به کافه ی ِ "سياه و سپيد" پناه بردم.کافه ای معروف با دکوراسينی ساده ولی خاص.هر کس هر چه دلش می خواسته روی ِ در و ديوار ِ آن جا نوشته.بعضی از افراد هم دست نوشته ها،شعر ها،دل نوشته ها و حتی طراحی هايشان را زير ِ شيشه ی ِ ميز های کافه گذاشته بودند.ظاهرا چند وقت يک بار،صاحبان ِ کافه اين نوشته ها را در قالب ِ نشريه ای متفاوت چاپ می کنند.اين نشريه به طور ِ رايگان در اختيار ِ مهمانان ِ کافه قرار دارد.

اين مقدمه ها همه برای ِ قسمت کردن ِ شعری با شماست ، که يک ناشناس زيرِ شيشه ی ِ ميزی که من نشسته بودم قرار داده بود.

شعر خوبی است و خستگی ِ روز را از تنم به در برد...

"..."

شمع نيستم که به يک فوت ِتو

کلاه از سرم بيافتد.

رسم ِ دهان دوختن نيز

تازگی ها

با رواج ِ شکنجه ی ِروح،

کاملا منسوخ شده است.

تو دير جنبيدی زرنگ!

پيش از آن که سنگ را به جانب ِ دريا بياندازم،

بايد دستم را می گرفتی.

(شاعر:ناشناس)

Sunday، July 12، 2009




متن زير معرفیِ کتاب ِ "تصوير ِ مرد در آب" است که در صفحه ی ِ 7 روزنامه یِ "عصر مردم" در تاريخ ِ 17 تير ِ 1388 چاپ شد.اين متن توسط ِ نويسنده ی ِ مشهور ِ شيراز،آقای ِ "امين ِ فقيری " نوشته شده است.


-------------------------------------------------------------


محمد فلاح نيا 25 سال بيشتر ندارداما تجربه ای گران را بر دوش می کشد.شاعری است به تمام معنی دلواپسِ آزادی،مردم و شيفته هر چه که خوبی است در دنيایِ پيرامونی ِ خويش.اوحديثِ نفس می گويد.اما نه آنچنانکه دلمويه های ِ خودش تنها باشد.بلکه او خود را مرکزِ جهان می پندارد و تمامی ِ حوادث،نامردمی ها و عشق ها،اول از آتشفشان ِ وجودی ِ او سرباز می کنند و بعد دنيای ِ ذهنی ما را می آشوبد.شعر ها روايت است.از نقطه ای شروع و به فاجعه ای ختم می شود.او می داند که يکی از عمده وظايف ِ شاعر،آشفتنِ خواب شنوندگانش است.چذا فقط شاعر در حسرتِ عشق و آزادی بسوزد؟ديگران نيز بايد در اين امر سهيم باشند.


*چقدر از مادران ِمويه نشين گفتيم/که هيچ کدام مادران ِ ما نبودند/آن ها مادران ِ عاشق ترين پروانه های ِ زمين بودند(از شعر ِ آقای ِ محترم-ص 10)


*آقای ِ محترم /من دارم از مرگ ِ بی گناه ِ يک انسان/دوصد-ده انسان/در پاييز هاو زمستان های ِ سرد /و تابستان های ِ دور سخن می گويم./همين که فحش نمی دهم کافی نيست؟(همان شعر)


*باور نمي کنيد/که همين چند هفته پيش/در کوچه/دستی به خون ِ يک مرد آغشته شد؟/در کوچه خون که نه/اما بوی ِ خون که هست هنوز.../شرمت نمی شود؟؟؟/لختی به ماه نگاه کن/که رنگش از تو پريده.../وفواره هايی که مدام گريه می کنند/و می مويند...(همان شعر)


اين "آقای ِ محترم" چه کسانی هستند؟ما و شماييم که گيج و مبهوت به دنبالِ دلايلی بزرگ و بزرگ تر هستيم و همه چيز به آرامی از زيرِ سبيل هايمان به آرامی عبور می کنند.


در شعر ِ "غروب ِ عصر ِ جمعه ی ِ پاييز بود انگار" ،وهم،خيال،بی خويشی و ناباوری تواما وجود ِ او را در هم می پيچند و او را حيران و مبهوت بر جای می گذارند.


*و من کنارِ پنجره ماندم/و از حصار ِ پشت ِ پنجره می ديدم:/زنی ميان ِ دريا بود،/زنی ميان ِ طوفان،زنی ظريف می رقصيد/-صدای ِ سرد ِ صدفهاش در گوش است-/زنی غريب زن /که من نديده بودمش هرگز/به جز درون ِ خيال(ص17)


شعر به مانندِ يک داستان ِکوتاه مسير ِ خود را به سوی ِ تکامل طی می کند.


*سر تا سرِ زمين،يکدم/شکوفه باران شد:هزار مرد،/از هزار خاکِ غريب،/شکفته آمدند از هر دو جانبِ دريا،/تمام مردانی،/به هيبت ِ سرو هایِ آزادی/شکفته از دلِ هر خاک.(ص 18 همان شعر)


و آروزوی ِ معصومانه ی ِ شاعر در شعرِ "مرداب" گويی در دادگاه ِ تاريخ ايستاده است.


* من هيچ وقت آرزو نکرده بودم/که از مرداب بنويسم/حتی وقتی که بر سر هر نی /در نی زار های اطرافم/پر های سرخ و سفيد کبوترانی آغوش گشوده را ديدم،/با خودم خيال کردم/که حتما به منزلی ديگر کوچ کرده اند!(ص37)


و اما فلاح نيا در شعر های ِ عاشقانه اش بيداد می کند.آنچه بر سرش آمده با لطافتِ تمام به ما به امانت می دهد.


*ماهی های خيس ِ شرم/در چشمانم به تو لبخند می زنند/و حس ِ عجيبی از شادی و اندکی ترس/می جوشد از چشمه های قلب ِکودکی/که مشق های ديشبش را ننوشته است/و در حضور تو سرخ می شود/آن گاه تو لبخند می زنی/از پشت ِ پرچينی /پر شده از عطر ِ خيس ِ ياس های خوشه ای/و پيچک های سبز ِ جوانی که قد کشيده اند/تا ارتفاع ديوار را کم کنند.(ص 53)


در جايی ديگر عشق به گونه ای ديگر رخ می نمايد.


* اين همه سال/اين همه بهار پيکرت را تحويل کرده اند/و دريای های طوفانی/ در چشم هايت وضو گرفته اند/تا زيبايی ات را سجده کنند./اين همه سال را/و اين همه دريا را /يک روز را سهم من کن.(ص46)


* می خواهم صدای نفس های کسی باشم/که دوستم دارد/صدايم کن /تا از حنجره ات بيرون بيايم/و بخار پشت شيشه های يخ زده باشم./صدايم کن،/بخند/تا صدای تو باشم...(ص 44)


شاعر در اين جا تسليم ِ سرنوشتی شده که برايش رقم خورده است.حوصله ندارد،تنهاشت.


* دست و دلم به صبح نمی رود امشب،/عطر سيب سرخ تو اين جاست،/حس خوب تو اين جاست./دلت،/دلت کنار يک دل هر جايی ديگر است اما...(ص 22)


اما...اما عشق که رها نمی کند تا نسوزاند و خاکستر نکند، جان ِ شاعر را،دست بر نمی دارد.



امين فقيری



"آخرين پری نامه..."


فاصله بين ما


ثانيه ای بيش تر نبود


تو خواب عشق می ديدی


در اهواز


و من،


خواب مرگ


در غروب های سربی شيراز.


تو دامنت از شرجی دريا تر می شد


و من


دلم از خون شلاق هايی


که روی صورت مردم


شتک می زدند.


گلويم خشک می شد


برای گفتن هر شعر عاشقانه ای


حرف هايی از جنس سيب سرخ و انار...



تو خواب مرگ خودت را هرگز نديده ای


در زمستان زمهرير


اين راز را،تخم منجمد گنجشکان پاييز های دور می دانند.


اما تو


باور نمی کنی...



فاصله بين ما چند ثانيه بيش تر نبود.


ثانيه هايی با عمر چند قطره ی دريا


و گفتن خدا حافظ،


هرگز مرا نمی فهمی...



گناه از ما نيست


من فقط ثانيه ها را بر داشته ام.


تمامت کرده ام.


تمام...